شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٨ - طعن زدن بيگانه در شيخ و جواب گفتن مريد شيخ او را
|
وجه چه بود مجمع حسن بتان |
باغ دل بستان عشق عاشقان |
|
|
وجه او بىپرده چون مشرق شود |
ديدهها را مُفنِىُ و مُغرِق شود |
|
(مظفر كرمانى، به نقل از فرهنگ مصطلحات عرفاء، ص ٤١٢) فناها: فانى شدنىها، همه آن چه در اين جهان هستى است.
خُفيه: مخفى، پنهان شده.
طشت: لگن، جامه فانوس. مولانا در ديوان كبير به جاى طشت، «لگن» آورده است.
|
مست شد باد و ربود آن زلف را از روى يار |
چون چراغ روشنى كز وى تو برگيرى لگن |
|
(ديوان كبير، ب ٢٠٧٠١)
|
آورد برون گردون از زير لگن شمعى |
كز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر |
|
(ديوان كبير، ب ١٠٨٢٤) سَرِ اين تن: كنايت از عقل جزوى كه به وسيله آن كشف حقيقت خواهند.
آن سر: كنايت از عقلى كه بىواسطه حقيقت را دريابد.
|
كيست كافر غافل از ايمانِ شيخ |
كيست مُرده بىخبر از جان شيخ |
|
|
جان نباشد جز خبر در آزمون |
هر كه را افزون خبر جانش فزون |
|
|
جان ما از جان حيوان بيشتر |
از چه؟ ز آن رو كه فزون دارد خبر |
|
|
پس فزون از جان ما جان ملَك |
كو منزّه شد ز حِسِّ مشترك |
|
|
وز ملك جان خداوندان دل |
باشد افزون تو تحيّر را بِهل |
|
|
ز آن سبب آدم بود مسجودشان |
جان او افزونتر است از بودشان |
|
|
ور نه بهتر را سجود دونترى |
امر كردن هيچ نبود در خورى |
|
|
كى پسندد عدل و لطف كردگار |
كه گُلى سجده كند در پيش خار |
|
|
جان چو افزون شد گذشت از انتها |
شد مطيعش جان جمله چيزها |
|
|
مرغ و ماهى و پرى و آدمى |
ز آن كه او بيش است و ايشان در كمى |
|
|
ماهيان سوزنگر دَلقش شوند |
سوزنان را رشتهها تابع بودند |
|
ب ٣٣٢١- ٣٣١١