شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٥ - طعن زدن بيگانه در شيخ و جواب گفتن مريد شيخ او را
قاموس «حب» به معنى «جَرَّه» است. و جَرَّه كوزه بود معروف. (نهايه) تركيب «دون القلتين» مأخوذ است از حديث «إِذا كانَ الماءُ قَدرَ قُلَّتَين أو ثَلاث لَم يُنَجِسهُ شىءٌ: آب اگر چندِ دو قلّه يا سه قلّه بود چيزى آن را ناپاك نكند.» (مسند احمد، ج ٢، ص ٢٣)
|
تو دو قلّه نيستى يك قلّهاى |
غافل از قصّه عذابِ ظُلّهاى |
|
٢١٧٥/ ٦ نيست دون القُلَّتَين: شيخ با اين تهمت و افترا از تقوى نيفتد.
از كار بردن: كنايت از نجس كردن، آلوده ساختن.
آوردن داستان براى تنبّه كوته بينانى است كه چون از بزرگان سخنى شنوند يا رفتارى بينند كه آنان را خوش نيايد در او افتند، و هر چه خواهند گويند. اما آنان كه ادب از شرع فرا گرفتهاند، دانند كه بايد كار برادر با ايمان را درست گرفت و تا آن جا كه تواند بود، حمل بر صحّت كرد. خاصه بزرگان علما را كه راه و رسم شرع را بهتر از ديگران دانند. (براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: شرح بيت ١٥٧٩/ ١ به بعد)
|
آتش ابراهيم را نبود زيان |
هر كه نمرودى است گو مىترس از آن |
|
|
نفس نمرود است و عقل و جان خليل |
روح در عين است و نفس اندر دليل |
|
|
اين دليل راه رهرو را بود |
كو به هر دم در بيابان گم شود |
|
|
واصلان را نيست جز چشم و چراغ |
از دليل و راهشان باشد فراغ |
|
|
گر دليلى گفت آن مردِ وصال |
گفت بهرِ فهمِ اصحاب جِدال |
|
|
بهر طفل نو پدر تىتى كند |
گر چه عقلش هندسه گيتى كند |
|
|
كم نگردد فضل استاد از عُلُو |
گر الف چيزى ندارد گويد او |
|
|
از پى تعليمِ آن بسته دهن |
از زبانِ خود بُرون بايد شدن |
|
|
در زبان او ببايد آمدن |
تا بياموزد ز تو او علم و فن |
|
|
پس همه خلقان چو طفلان وىاند |
لازم است اين پير را در وقت پند[١] |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|