شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٤ - قصه اعرابى و ريگ در جوال كردن و ملامت كردن آن فيلسوف او را
قصّه اعرابى و ريگ در جوال كردن و ملامت كردن آن فيلسوف او را
|
يك عرابى بار كرده اشترى |
دو جوال زفت از دانه پُرى |
|
|
او نشسته بر سرِ هر دو جوال |
يك حديث انداز كرد او را سؤال |
|
|
از وطن پرسيد و آوردش به گفت |
و اندر آن پرسش بسى دُرها بسُفت |
|
|
بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال |
چيست آگنده بگو مصدوقِ حال |
|
|
گفت اندر يك جوالم گندم است |
در دگر ريگى نه قوت مردم است |
|
|
گفت تو چون بار كردى اين رِمال |
گفت تا تنها نماند آن جوال |
|
|
گفت نيمِ گندمِ آن تَنگ را |
در دگر ريز از پى فرهنگ را |
|
|
تا سبك گردد جوال و هم شتر |
گفت شاباش اى حكيمِ اهل و حُرّ |
|
|
اين چنين فكر دقيق و راى خوب |
تو چنين عريان پياده در لُغُوب |
|
|
رحمش آمد بر حكيم و عزم كرد |
كِش بر اشتر بر نشاند نيك مرد |
|
|
باز گفتش اى حكيم خوش سخن |
شمّهاى از حالِ خود هم شرح كن |
|
|
اين چنين عقل و كفايت كه تو راست |
تو وزيرى يا شهى بر گوى راست |
|
|
گفت اين هر دو نيم از عامهام |
بنگر اندر حال و اندر جامهام |
|
|
گفت اشتر چند دارى چند گاو |
گفت نه اين و نه آن ما را مكاو |
|
|
گفت رختت چيست بارى در دكان |
گفت ما را كودكان و كو مكان؟ |
|
|
گفت پس از نقد پرسم نقد چند |
كه توى تنها رو و محبوب پند |
|
|
كيمياى مسّ عالم با تو است |
عقل و دانش را گهر تو بر تو است |
|
|
گفت وَ اللّه نيست يا وَجهَ العَرب |
در همه مُلكم وجوه قوتِ شب |
|
|
پا برهنه تن برهنه مىدوم |
هر كه نانى مىدهد آن جا روم |
|
|
مر مرا زين حكمت و فضل و هنر |
نيست حاصل جز خيال و درد سر |
|
|
پس عرب گفتش كه رو دور از برم |
تا نبارد شومى تو بر سرم |
|