شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٦ - قصه جوحى و آن كودك كه پيش جنازه پدر خويش نوحه مىكرد
|
نه در آن دل تافت نور آفتاب |
نه گشاد عرصه و نه فتح باب |
|
|
گور خوشتر از چنين دل مر تو را |
آخر از گورِ دل خود برتر آ |
|
|
زندهاىّ و زنده زاد اى شوخ و شنگ |
دم نمىگيرد تو را زين گورِ تنگ؟ |
|
|
يوسفِ وقتى و خورشيد سما |
زين چَه و زندان بر آ و رو نما |
|
|
يونست در بطن ماهى پخته شد |
مَخلصش را نيست از تسبيح بُد |
|
|
گر نبودى او مُسَبِّح بطنِ نُون |
حبس و زندانش بُدى تا يُبعَثُون |
|
|
او به تسبيح از تن ماهى بجَست |
چيست تسبيح؟ آيتِ روز الست |
|
|
گر فراموشت شد آن تسبيح جان |
بشنو اين تسبيحهاى ماهيان |
|
|
هر كه ديد اللَّه را اللّهى است |
هر كه ديد آن بحر را آن ماهى است |
|
ب ٣١٢٥- ٣١١٤ وَدود: (يكى از نامهاى خدا) دوست دارنده. (بروج، ١٤) گشاد عرصه: كنايت از ذوق و حالت.
فتح باب: «فتح» در لغت به معنى باز كردن است، و در اصطلاح ... آن چه منفتح شود بر عبد از مقام قلب و ظهور صفاى آن. (فرهنگ مصطلحات عرفا) «فتوحات غيبى و نسيم نفحات الطاف ربانى ابتدا از دريچه دل شيخ به دل مريد مىرسد. زيرا كه مريد اول حجب بسيار دارد و توجه به حضرت عزت بشرط نتواند كرد ...» (مرصاد العباد، ص ٢٨٤) (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٣٩٩/ ١) زنده زاد: دارنده روح، كه منشأ حيات انسان است و از عالم امر در تن وى دميده شده است و چون تن از ميان رود روح همچنان زنده است.
چَه و زندان: استعارت از روح كه در جسم خاكى و آن چه متعلق بدان است.
يونس: استعارت از روح كه در جسم زندانى است.
تسبيح: كنايت از توسل به عنايت حق تعالى و زارى كردن و عذر گناه خواستن.
گر نبودى او مُسَبِّح: مأخوذ است از آيه «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ. فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ. فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ. فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ. لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ: و همانا يونس از پيامبران بود. چون بدان كشتى پُر گريخت، پس قرعه زدند و او از افتادگان (در دريا شد) پس ماهى او را به كام برد و