شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٤ - قصه جوحى و آن كودك كه پيش جنازه پدر خويش نوحه مىكرد
قصّه جوحى و آن كودك كه پيش جنازه پدر خويش نوحه مىكرد
|
كودكى در پيش تابوت پدر |
زار مىناليد و بر مىكوفت سر |
|
|
كاى پدر آخر كجايت مىبرند |
تا تو را در زير خاكى آورند |
|
|
مىبرندت خانه تنگ و زحير |
نى در او قالىّ و نه در وى حصير |
|
|
نى چراغى در شب و نه روز نان |
نه در او بوى طعام و نه نشان |
|
|
نى درش معمور نى بر بام راه |
نى يكى همسايه كو باشد پناه |
|
|
چشم تو كه بوسهگاه خلق بود |
چون شود در خانه كور و كبود |
|
|
خانهاى بىزينهار و جاى تنگ |
كه در او نه روى مىماند نه رنگ |
|
|
زين نسق اوصافِ خانه مىشمرد |
وز دو ديده اشك خونين مىفشرد |
|
|
گفت جوحى با پدر اى ارجمند |
وَ اللَّه اين را خانه ما مىبرند |
|
|
گفت جوحى را پدر ابله مشو |
گفت اى بابا نشانيها شنو |
|
|
اين نشانيها كه گفت او يك بيك |
خانه ما راست بىترديد و شك |
|
|
نه حصير و نه چراغ و نه طعام |
نه درش معمور و نه صحن و نه بام |
|
ب ٣١١٣- ٣١٠٢ اين داستان را مرحوم فروزانفر از الاغانى، محاضرات راغب، المحاسن و المساوى و لطايف عبيد زاكانى آوردهاند. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٧٧) قديمترين مأخذ، المحاسن و المساوى است و در نسخهاى كه نگارنده در اختيار دارد، پرسنده ابن رواح است، و ظاهراً خطاى مطبعى است و صحيح ابن دراج است. اما در الاغانى آمده است على بن زيد، كاتب عباس بن مأمون، از ابن دراج مىپرسد: از نادرهها براى من چه دارى؟ به هر حال، چون نوشته عبيد فارسى است با آن كه متأخر است عين آن را مىآوريم: «جنازهاى را بر راهى مىبردند، درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند. پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت آدمى. گفت كجايش مىبرند؟ گفت به جايى