شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩١ - شكايت گفتن پير مردى به طبيب از رنجوريها و جواب گفتن طبيب او را
بر دوختن بر چيزى: بدان متوسّل شدن، آن را بهانه قرار دادن.
مُدَمَّغ: (اسم مفعول از تدميغ، ساخته فارسى زبانان از دماغ) گران سر، متكبّر، پر نخوت.
بر نتابيدن: تحمل نكردن.
زو: زود.
هى كردن: كنايت از خشمگين شدن و فرياد بر آوردن.
به مناسبت سخن از خود پرستان و تنبُّه نيافتن آنان، داستان پيرى را به ميان مىآورد كه ساليان عمرش به درازا كشيده و نيرويش به نهايت رسيده، قوّت خويشتندارى ندارد و شنيدن سخن راست او را مىآزارد. عامه سالخوردهگان اين خوى و خصلت را دارند جز پيرانى كه از عنايت حق برخوردارند چنان كه گويد:
|
جز مگر پيرى كه از حقّ است مست |
در درون او حياتِ طَيِّبَه است |
|
|
از برون پير است و در باطن صَبى |
خود چه چيز است آن؟ ولىّ و آن نبى |
|
|
گر نه پيدااند پيش نيك و بد |
چيست با ايشان خسان را اين حسد |
|
|
ور نمىدانندشان علمُ اليقين |
چيست اين بغض و حِيَل سازى و كين |
|
|
ور بدانندى جزاى رستخيز |
چون زنندى خويش بر شمشير تيز |
|
|
بر تو مىخندد مبين او را چنان |
صد قيامت در دَرونستش نهان |
|
|
دوزخ و جنّت همه اجزاى اوست |
هر چه انديشى تو، او بالاى اوست |
|
|
هر چه انديشى پذيراى فناست |
آن كه در انديشه نايد آن خداست |
|
|
بر در اين خانه گستاخى ز چيست |
گر همىدانند كاندر خانه كيست؟ |
|
|
ابلهان تعظيم مسجد مىكنند |
در جفاى اهل دل جِد مىكنند |
|
|
آن مجاز است اين حقيقت اى خران |
نيست مسجد جز درونِ سروران |
|
|
مسجدى كآن اندرون اولياست |
سجده گاه جمله است آن جا خداست |
|
|
تا دل مرد خدا نامد به درد[١] |
هيچ قرنى را خدا رسوا نكرد |
|
|
قصدِ جنگِ انبيا مىداشتند |
جسم ديدند آدمى پنداشتند |
|
|
در تو هست اخلاق آن پيشينيان |
چون نمىترسى كه تو باشى همان |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: تا دل اهل دلى نامد به درد