شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٨ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب خانه را كه نزديك آمده بود كه دزد را دريابد و بگيرد
|
صنع بيند مرد محجوب از صفات |
در صفات آن است كو گم كرد ذات |
|
|
واصلان چون غرق ذاتاند اى پسر |
كى كنند اندر صفاتِ او نظر |
|
|
چون كه اندر قعرِ جو باشد سرت |
كى به رنگ آب افتد منظرت |
|
|
ور به رنگ آب باز آيى ز قعر |
پس پلاسى بستدى دادى تو شَعر |
|
|
طاعت عامه گناه خاصگان |
وَصلتِ عامه حجاب خاص دان |
|
|
مر وزيرى را كند شه محتسب |
شه عَدُوِّ او بود نبود مُحِب |
|
|
هم گناهى كرده باشد آن وزير |
بىسبب نبود تَغيُّر ناگزير |
|
|
آن كه ز اوّل محتسب بُد خود و را |
بخت و روزى آن بُدست از ابتدا |
|
|
ليك آنك اوّل وزير شه بُدست |
محتسب كردن سبب فعل بَد است |
|
|
چون تو را شه ز آستانه پيش خواند |
باز سوى آستانه باز راند |
|
|
تو يقين مىدان كه جُرمى كردهاى |
جبر را از جهل پيش آوردهاى |
|
|
كه مرا روزى و قسمت اين بُدست |
پس چرا دى بودت آن دولت به دست |
|
|
قسمت خود خود بُريدى تو ز جهل |
قسمت خود را فزايد مرد اهل |
|
ب ٢٨١٠- ٢٧٩٧ جهت گو: (صفت فاعلى مركب) آن كه جهتى را نشان دهد. كنايت از آن كه از محدود سخن گويد. و بعضى «گو» را فعل امر گرفتهاند، ليكن درست به نظر نمىرسد چرا كه خطاب به كسى است كه جهت رفتن دزد را از روى نشان پاى او مىنماياند، هر چند در اين بيتها مقصود از «جهت گو» و «جهات» معنى ديگرى جز معنى لغوى كلمه است.
آيات: جمع آيه: نشانه.
بَيِّنات: جمع بِيِّنَة: دليل روشن، گواه.
صُنع: (مصدر) ساختن، ليكن در اينجا مصدر مبنى از براى مفعول است و معنى مصنوع مىدهد.
محجوب از صفات: كسى كه از شناخت حق تعالى محروم است.
صفات: جمع صفت: در لغت به معنى نشان و علامت است و آن چه بدان چيزى را بستايند. صفات در موجودات ممكن جزئى از آنهاست. چنان كه معنى «دانشمند» كسى است كه داراى دانش باشد و تحقق صفت در خارج بدون موصوف ممكن نيست. اما در بارى