شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٧ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب خانه را كه نزديك آمده بود كه دزد را دريابد و بگيرد
خوى: عرق.
اندر جهيدن: حمله بردن.
دريافتن: گرفتن، دستگير كردن.
گشتن: باز گرديدن.
باشد: شايد، بُود كه.
رفتن بر كسى: به زيان او شدن.
دست زدن: تجاوز كردن.
گرديدن: باز گشتن.
نَدَم: پشيمانى.
شفقت: مهربانى، دل سوزى.
زن بمزد: قرمساق، ديوث.
قلتبان: قواد، قرمساق.
حقيقت يافتم: كنايت از آن كه به دزد رسيده بودم.
چه بود نشان: نشان به چه كار مىآيد نظير: «اين آن مثل است كه گويند پايش رها كن كه پىاش اينك.» (مرصاد العباد، ص ١١٥)[١] انقروى نويسد: دزد نخست شيطان است كه در دل سالك راه مىيابد، و سالك مىكوشد تا بر وى مسلّط شود. هنگامى كه نزديك است او را مقهور كند و به حق رسد، آنان كه اسير عالم صورتاند پندارند وى به ضلالت افتاده است، او را به خود مىخوانند. او پى آنان مىرود و حقيقت حال را جويا مىشود آنان وى را به نشانهها رهبرى مىكنند. سالك مىگويد من حقيقت حال را يافته بودم، نشانم به چه كار است؟ ولى روشن است كه اين تأويل براى بيتهاى بالا تكلّفى است. مولانا چنان كه عادت اوست به مناسبت داستان پيشين، اين داستان را مىآورد تا نشان دهد كه شيطان با وسوسههاى خود پيوسته در پى راه زدن آدمى است، و اگر بخواهد از يك بند آن بجهد به بند ديگرى گرفتارش مىسازد.
|
تو جهت گو من برونم از جهات |
در وصال آيات كو يا بيّنات |
|
[١] تذكر دكتر على محمد سجادى