شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٤ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را
آن است كه گوش وا سخن او نكند.» (نامههاى عين القضاة، بخش اول، ص ٣١٤) ابليس گويد با وسوسه خود درون نقد و قلب را آشكار مىسازم آن كه به گفت من كار كرد، قلب است و آن كه نپذيرفت نقد.
|
قهر و لطفى جفت شد با همدگر |
زاد از اين هر دو جهانى خير و شر |
|
|
تو گياه و استخوان را عرضه كن |
قوتِ نفس و قوتِ جان را عرضه كن |
|
|
گر غذاىِ نفس جويد ابتر است |
ور غذاى روح خواهد سرور است |
|
|
گر كند او خدمت تن هست خر |
ور رود در بحر جان يابد گهر |
|
|
گر چه اين دو مختلف خير و شرند |
ليك اين هر دو به يك كار اندرند |
|
|
انبيا طاعات عَرضه مىكنند |
دشمنان شهوات عرضه مىكنند |
|
|
نيك را چون بَد كنم يزدان نيَم |
داعيَم من خالقِ ايشان نيم |
|
|
خوب را من زشت سازم رب نهام |
زشت را و خوب را آيينهام |
|
|
سوخت هندو آينه از درد را |
كين سيه رو مىنمايد مرد را[١] |
|
ب ٢٦٧٤- ٢٦٦٦ از درد را: از روى درد. به احتمال قوى اين داستان را مولانا با توجه بدان چه در مقالات شمس و حديقة الحقيقة آمده سروده است. (نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٧٤- ٧٥)
|
همچو آن زنگى كه در آيينه ديد |
روى خود را زشت و بر آيينه ريد |
|
|
كه چه زشتى لايق اينى و بس |
زشتيَم آنِ تو است اى كورِ خس |
|
٢٤٩١- ٢٤٩٠/ ٤ پروردگار به لطف خود، با فرستادن پيمبران راه هدايت را به بندگان نموده است و در اختيار به رويشان گشوده، آن كه به راه پيمبران رفت لطف خداش به منزل برساند كه او هادى راه جويان است و آن كه پيروى هواى نفس كرد او را به خود وا گذارد.
|
او مرا غمّاز كرد و راستگو |
تا بگويم زشت كو و خوب كو |
|
|
من گواهم بر گواه زندان كجاست |
اهلِ زندان نيستم ايزد گواست |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|