شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٠ - وصيت كردن پيغامبر
يابد و در اين جهان نفس را در بند كشد و بكشد ايمن است، و در آن جهان نيز آتش دوزخ براى او خاموش شود. (براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: شرح بيت ١٢٤٣/ ٢ به بعد)
|
چيست احسان را مكافات اى پسر |
لطف و احسان و ثواب معتبر |
|
|
نى شما گفتيد ما قربانىايم |
پيش اوصافِ بقا ما فانىايم |
|
|
ما اگر قلّاش و گر ديوانهايم |
مست آن ساقى و آن پيمانهايم |
|
|
بر خط و فرمان او سر مىنهيم |
جان شيرين را گروگان مىدهيم |
|
|
تا خيال دوست در اسرارِ ماست |
چاكرى و جان سپارى كارِ ماست |
|
|
هر كجا شمع بلا افروختند |
صد هزاران جان عاشق سوختند |
|
|
عاشقانى كز درون خانهاند |
شمع روى يار را پروانهاند |
|
ب ٢٥٦١- ٢٥٥٥ مكافات: پاداش. و مضمون بيت مأخوذ است از آيه «هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ: نيكى را جز نيكى پاداشى است؟» (رحمن، ٦٠) قربانى بودن: كنايت از كشتن نفس در راه رضاى حق.
اوصافِ بَقا: كنايت از مقام قرب حضرت حق جلّ و علا.
قَلّاش: اين كلمه به معنى حيلهگر، مزور، و خراباتى معنى شده، ليكن در استعمال مولانا به معنىِ بىپروا، بىاعتنا، مجرد، و مانند آن به كار رفته است. همچون «رند» كه تاب معنيهاى فراوان دارد. واژه را فارسى دانستهاند. (دكتر معين، حاشيه برهان قاطع، از دُزى) اسرار: جمع سر: درون، نهان.
درون خانه: كنايت از محرم، رسيده به معشوق.
عاشق حقيقى سوخته معشوق است و فنا شده در او. همه چيز را در راه عشق فدا كرده و از خود چيزى ندارد.
غزالى در فصل «حقيقت ذكر» گويد: «و اصل آن است كه دل از حديثِ تازى و پارسى و هر چه هست خالى شود و همه وى گردد، كه هيچ چيز ديگر در وى نگنجد. و اين نتيجه محبّتِ مفرد (مُفرَط؟) بود كه آن را عشق گويند و عاشقِ گرم رو همگى دل به معشوق دارد. و باشد كه از دل مشغولى كه به وى دارد، نام وى فراموش كند.» (كيمياى