شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٢ - دوم بار در سخن كشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد
|
باز بانگش كرد آن سايل بيا |
يك سؤالم ماند اى شاهِ كيا |
|
|
باز راند اين سو بگو زودتر چه بود |
كه ز ميدان آن بچه گويم ربود |
|
|
گفت اى شه با چنين عقل و ادب |
اين چه شيد است اين چه فعل است اى عجب |
|
|
تو وَراى عقل كُلّى در بيان |
آفتابى در جنون چونى نهان؟ |
|
|
گفت اين اوباش رايى مىزنند |
تا در اين شهر خودم قاضى كنند |
|
|
دفع مىگفتم مرا گفتند نى |
نيست چون تو عالمى صاحب فنى |
|
|
با وجود تو حرام است و خبيث |
كه كم از تو در قضا گويد حديث |
|
|
در شريعت نيست دستورى كه ما |
كمتر از توشه كنيم و پيشوا |
|
|
زين ضرورت گيج و ديوانه شدم |
ليك در باطن همانم كه بُدم |
|
|
عقل من گنج است و من ويرانهام |
گنج اگر پيدا كنم ديوانهام |
|
ب ٢٤١٣- ٢٤٠٤ شاهِ كيا: مهترِ بزرگ.
گوى ربودن بچه: معنى آن روشن است، بهانهاى براى راندن پرسنده. ليكن نيكلسون نويسد: كنايت از حالت وجدى است كه از تجلّيات الهى در دل او ظاهر شد.
شيد: فريب، نيرنگ.
عقل كل: عقل اول، صادرِ نخست.
اوباش: جمع وَبش. و گفتهاند جمع بَوش، قلب شده «وَبش» است: سفله، بىسر و پا، فرومايه.
دفع گفتن: سر باز زدن، نپذيرفتن.
كم از تو: كه در رتبه تو نيست، كه دانش تو را ندارد.
در قضا حديث گفتن: قضاوت كردن.
شه: كنايت از رئيس، مقتدر.
عقل من گنج است ...: اشارت بدان كه اولياى خدا در ديده مردم عادى، خرد مقدارند و نزد خدا داراى رتبت بسيار. و نيز اشارت است به مثل مشهور: «گنج در ويرانه است.» گنج پيدا كردن: استعارت از عقل خود آشكار كردن.
|
اوست ديوانه كه ديوانه نشد |
اين عسس را ديد و در خانه نشد |
|