شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦١ - حمله بردن سگ بر كور گدا
بتابد و راه را براى او روشن كند. و آن كه راه را از چاه نمىشناسد نه از آن است كه قوت شناسايى بدو ندادهاند بلكه از آن است كه نادانى خود را در نمىيابد.
|
نيست خود بىچشم تر كور از زمين |
اين زمين از فضل حق شد خصم بين |
|
|
نورِ موسى ديد و موسى را نواخت |
خسفِ قارون كرد و قارون را شناخت |
|
|
رَجف كرد اندر هلاك هر دعى |
فهم كرد از حق كه يا ارضُ ابلعى |
|
|
خاك و آب و باد و نارِ با شرر |
بىخبر با ما و با حق با خبر |
|
|
ما بعكس آن ز غير حق خبير |
بىخبر از حقّ و از چندين نذير |
|
ب ٢٣٥٩- ٢٣٥٥ خصم بين: اشارت است به فرو بردن زمين قارون را.
خَسف: فرو رفتن در زمين.
قارون: مالدارى در زمان موسى (ع)، كه نام او در قرآن كريم (قصص، ٧٦ و ٧٩) آمده است. قارون مالى فراوان اندوخته بود. گروهى ظاهر بين آرزو مىكردند چون او باشند.
موسى (ع) قارون را نصيحت مىكرد كه به راه خدا رود و او نمىپذيرفت و گستاخى را تا آن جا رسانيد كه زنى را رشوت داد تا در جمع اسرائيليان بگويد موسى (ع) با او در آميخته است. ليكن زن چنان نگفت و قارون را رسوا كرد. موسى (ع) در خشم شد و زمين را گفت تا او را فرو برد. قارون گفت تو با من چنين كنى كه پس از من مال مرا صاحب شوى. موسى (ع) زمين را گفت تا او و مال او را فرو برد.
رَجف كردن: لرزاندن.
دَعِىّ: حرامزاده.
يا أرض ابلعى: مأخوذ است از آيه «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ: گفته شد اى زمين آب خود فرو بر و اى آسمان باز گير (آبت را) و آب به زمين فرو رفت و كار گذشت.» (هود، ٤٤).
|
خاك قارون را چو فرمان در رسيد |
با زر و تختش به قعر خود كشيد |
|
٨٦٤/ ١ نار: آتش.
خبير: آگاه.