تحف العقول ت کمرهای - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٧١ - نامه اى كه آن حضرت
پسر جانم راستى كه من بتو از دنيا و حال و زوالش و ديگرگون كردن خواستارانش خبر دادم و آگاهت كردم از ديگر سراى و از آنچه براى خواستارانش آماده است و برايت مثلها ميزنم.
همانا مثل دنيا مثل مردمى مسافرند كه در منزل سختى و قحطى گرفتارند و آهنگ منزل فراوانى و (استان پر نعمتى) دارند و متحمل رنج راه و جدائى دوستان و سختى سفر شوند در خوراك و خواب تا بخانه وسيع و قرارگاه خود برسند پس اينها هيچ ناراحتى در نيابند و هزينه آن را زيانى ندانند و چيزى نزد آنها خوشتر از آن نباشد كه بمنزل مقصودشان نزديك كند.
(١) و مثل آنها كه فريفته دنيايند مثل كسانيست كه در منزل پر نعمت و فراوانيند و خواهند بمنزل قحط و سختى بروند و چيزى در نزد آنها بدتر و هراس آورتر از جدائى آنچه در آنند و از آن بديگر منزل در جهشند و روانند نيست، من تو را بانواع نادانيهايت سرزنش كنم تا تو خود را دانشمند نشمارى و اگر چيزى بتو رسيد و آن را شناختى اين را بزرگ بگيرى زيرا دانشمند كسيست كه بفهمد آنچه ميداند در برابر آنچه نميداند كم است و بدين سبب خود را نادان داند و بكوشش خود در جستن دانش بوسيله آنچه ميفهمد بيفزايد و پيوسته دانشجو و شيفته دانش باشد و از آن بهره بگيرد و براى أهل دانش خاشع و متوجه باشد و نزد آنها خموشى گزيند و از خطا بر حذر باشد و شرمگين، و اگر بچيزى رسد كه آن را نفهمد منكرش نگردد براى اينكه بنادانى خود معترف است و راستى نادان كسيست كه خود را بدان چه از حقيقت نداند دانا شمارد و برأى خود اكتفاء كند و پيوسته از دانشمندان دورى گزيند و بر آنها سبكى پسندد و مخالفانش را خطاكننده شمارد و آنچه را نفهميده گمراهى پندارد و هر گاه يك مطلبى كه نفهميده برابر او رخ دهد منكرش گردد و آن را دروغ شمارد و از نادانى خود گويد من اين را نميفهمم و معتقد نيستم و پندارم كه