تحف العقول ت کمرهای - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٦٢ - سخنرانى آن حضرت
نامهايش نمايش او است و كارهايش فهمانيدن وجود او، ذاتش محض حقيقت است، و كنه او فرق ميان اوست و آفريدههايش، هر كه برايش صفتى خواسته خدا را ندانسته، و هر كه برايش مانندى پنداشته از او در گذشته؛ و هر كس كنه او را جسته بخطا رفته، هر كه بگويد كجاست؟ جايگاهش داده، و هر كه گفته در چيست؟ او را در ضمن ديگرى پنداشته، و هر كه گفته تا چه چيزست؟ او را نهايت داده، و هر كه گويد چرا هست؟ برايش علتى تراشيده، و هر كه گويد چگونه است؟ او را تشبيه كرده، هر كه گويد از آن وقت بوده براى او وقتى در نظر گرفته، و هر كه گويد تا كى خواهد بود او را صاحب پايانى دانسته، و هر كه پايانى برايش دانسته براى او جزء قائل شده، و هر كه او را تجزيهپذير دانسته صفت برايش ثابت كرده و هر كه صفت برايش پنداشته در باره او ناروا گفته، و هر كه براى او بعض معتقد شده از او روگردانده.
(١) خدا بر اثر دگرگونى آفريده ديگرگون نشود چونان كه با محدود ساختن هر موجودى حد نپذيرد يكى است نه بحساب شماره، بيرخنه و بىنياز است بوجه مطلق، درونست نه اينكه در چيزى در آمده باشد؛ آشكار است نه باينكه از چيزى برآمده باشد جلوهگر است نه باينكه بچشم آيد، لطيف است نه با پيكره، كاركن است نه با دچار بودن بجنبش، اندازهگير است نه بچرخش انديشه، چارهگر است نه با حركت بينا است نه با ابزار، نزديك است نه با كم بودن فاصله، دور است نه بمسافت، موجود است نه پس از نبودن همراه زمان نيست و مكانى او را در بر ندارد خوابش نگيرد و صفتى او را محدود نسازد و ابزارى او را در بند ندارند، بودنش از همه اوقات پيش است و وجودش بر عدم و ازليتش بر آغاز كردن سبقت دارند.
بمشعر آفرينى او دانسته شد كه خودش را مشعرى نيست و بجوهر سرشتن او دانسته شد كه او را جوهرى نيست، و بآفرينش جانداران دانسته شد كه او را جان آفرينى نيست، با ايجاد تضاد ميان اضداد شناخته شد