علم سلوک - فضلى، على - الصفحة ١٥ - فصل اول عرفان اسلامى
خداى هستى در دنياى پستى، هماره آهنگ وصال را مىنوازد؛ آهنگى طربناك با مزاميرى حكيمانه كه هماره نغمه گسستن و پيوستن، پرستش و بينش، صعود و شهود و سلوك و معرفت مىسرايد و در پهنه گيتى مىگستراند؛ آهنگى روحافزا كه هر چند صباح، با مزمارى ويژه در سراى دل به صدا درمىآيد؛ آهنگى كه گهى در سخن حكيمى، زمانى در كردار سليمى، گاهى در رويداد عظيمى، وقتى در زيارت عزيزى، گهى در نفحه رحيمى و زمانى در نغمه رخيمى جلوه مىكند و گويى پرده دل را مىدرد و در دل ولوله به پا مىكند و جان آدمى را مىخروشاند؛ آنگونهكه در فراخناى دل به روشنى احساس مىشود؛ احساسى نه از سنخ ناسوت، كه از تبار ملكوت؛ احساسى حقيقى و واقعى؛ نه وهمى و خيالى كه همگان، هر چند اندك، آن را تجربه كردهاند؛ احساسى معنوى در صورت كشش باطنى و جذبه دورنى كه لحظهاى، هر چند گذرا، دل را از دنياى پرهياهوى آلودگان بيزار مىسازد و از دلبستگىها مىرهاند و از حصار ناسوت به درمىبرد و آدمى را به كردارى نيك و زيبا مىكشاند و قبله جهانيان، يعنى خداى بيكرانه را كوتاه و بىرمق مىشناساند و او را احساس مىكند.
|
غير من در پس اين پرده سخنسازى هست |
راز در دل نتوان داشت كه غمّازى هست |
|
|
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آريد |
كه در اين كنج قفس زمزمهپردازى هست |
|