ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦١٥ - باب در وجه امتياز دعوى حقگو و باطل جو در امر امامت
برخاست و من هم برخاستم و بيرون آمدم و دست به دست مىزدم و مىگفتم: اگر چيزى باشد اين است، و هميشه كلبى به دوستى و پيروى اهل البيت خداپرستى مىكرد تا مُرد.
٧- هشام بن سالم گويد: پس از وفات امام صادق (ع) در مدينه بوديم، من بودم و صاحب الطاق مردم همه دور عبد الله بن جعفر (عبد الله افطح) گرد آمده بودند و اتفاق داشتند كه بعد از پدرش او صاحب الامر است، من و صاحب الطاق هم نزد او رفتيم و مردم هم نزد او بودند و اين توجه به او براى اين بود كه از امام صادق (ع) روايت داشتند كه: امر امامت در پسر بزرگ است به شرط اين كه عيبى نداشته باشد، ما نزد او رفتيم و از او پرسشهائى كرديم كه از پدرش امام صادق (ع) پرسش مىكرديم، از او پرسيديم زكوه در چند درهم واجب است؟ گفت: در ٢٠٠ درهم ٥ درهم است، گفتيم: درصد درهم چطور؟ گفت: ٢ درهم و نيم، گفتيم: به خدا، مرجئه (سُنّىهاى لا أبالى) هم اين حرف را نمى گويند، گويد: دست به آسمان برداشت و گفت: به خدا من نمىدانم كه مرجئه چه مىگويند؟
(هشام بن سالم) گويد: ما از نزد او راه گم كرده بيرون آمديم و نمىدانستيم به كجا رو كنيم من بودم و ابو جعفر احول در يكى از كوچههاى مدينه نشستيم، گريان و سرگردان و نمىدانستيم كجا رو كنيم و به سوى كه برويم و مىگفتيم، به سوى مرجئه، به سوى زيديه، به سوى معتزله، به سوى خوارج.
ما در اين حال بوديم كه چشمم به پيره مردى ناشناس افتاد كه با دست به من اشاره مىكرد و من در بيم شدم كه مبادا از