ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٧٩ - باب اشاره و نص بر ابى الحسن الرضا(ع)
٦- زياد بن مروان قندى از واقفه بود گويد: خدمت ابو ابراهيم (امام كاظم) رسيدم پسرش ابو الحسن (ع) نزد او بود، به من فرمود: اى زياد، اين پسرم فلانى است، نامه او نامه من است و سخن او سخن من و فرستاده او فرستاده من و هر چه گويد، قول، قولِ او است.
٧- محمد بن مفضل گويد: مخزومى به من باز گفت: (مادر او از اولاد جعفر بن ابى طالب بود) گفت: ابو الحسن موسى (ع) فرستاد دنبال ما و ما را جمع آورى كرد و فرمود: مىدانيد براى چه شما را دعوت كردم؟ گفتيم: نه، فرمود: كه اين پسرم وصيم و قيم به امرم و بعد از من خليفه و جانشين من است، هر كه از من وامىخواهد از اين پسرم بايد آن را بگيرد و به هر كس وعدهاى دادم بايد عمل بدان را از او خواهد و هر كس ناگزير است مرا شخصاً ملاقات كند بايد به وسيله نامه او باشد.
٨- حسين بن مختار گويد: وقتى ابو الحسن (ع) در زندان بود الواحى از طرف او به دست ما رسيد بدين مضمون: عهد من به اكبر اولادم اين است كه اين كار كند و آن كار كند و به فلانى چيزى مده تا من تو را ببينم يا اين كه خدا فرمان مرگ مرا امضاء كند.
٩- حسين بن مختار از طرف ابى الحسن (امام كاظم ع) زمانى كه در بصره بود (در زندان عيسى بن ابى جعفر امير بصره) در ضمن الواحى به ما نوشته شد كه: دستور من به بزرگترين پسران من (على بن موسى الرضا ع) اين است كه به فلانى چنان را بدهد و به