ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٩ - باب ناچارى و نيازمندى به امام حجت
آوردم و قيس بن ماصر كه به عقيده من بهتر از همه وارد علم كلام بود و شاگرد على بن الحسين (ع) بود در اين فن حاضر كردم، امام صادق (ع) را رسم اين بود كه پيش از موسم حج در يك چادر كوچكى كه در كوه كنار حرم برپا مىكردند چند روزى اقامت مى كرد، چون همه در مجلس جا گرفتيم امام سر از چادر خود بيرون كرد و چشمش به شترانى افتاد كه دو مىزدند، فرمود: به پروردگار كعبه اين هشام است، گويد: به گمان ما هشام نامى از خاندان عقيل را كه بسيار دوست مىداشت نامبرد، گويد: هشام بن حكم رسيد و او در سنى بود كه تازه خط عذارش روئيده بود و همه ماها از او سالخوردهتر بوديم، امام صادق (ع) او را نزد خود جا داد و فرمود:
او به دل و زبان و دستش ياور ما است، سپس فرمود: اى حمران، با اين مرد شامى سخن بگو، با او بحث كرد و حمران بر او غلبه كرد، سپس رو به احول كرد و فرمود: اى طاقى، تو هم با او بحث كن او هم با وى سخن كرد و به او غالب شد، سپس به هشام بن سالم فرمود: تو هم با او سخن كن، هشام با او گفتگو كرد و مساوى در آمدند (هر دو در دنباله سخن توقف كردند) سپس امام رو به قيس ماصر كرد و فرمود: با او سخن كن، با او مشغول گفتگو شد، امام (ع) از صحبت آنها مىخنديد زيرا مرد شامى در تنگنا افتاده بود، و به شامى رو كرد و گفت: با اين جوان نورس يعنى هشام بن حكم گفتگو كن، گفت: به چشم.
شامى رو به هشام كرد و گفت: اى هشام، از من در باره امامت اين مرد پرستش كن، هشام خشمگين شد تا آنجا كه بر خود لرزيد و به شامى گفت: اى شامى، پروردگار تو براى خلق خود مصلحتبينتر است يا خلق براى خود مصلحت بين ترند.