ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٥ - باب ناچارى و نيازمندى به امام حجت
س- مگر اين اعضاء دراكه تو را از دل بىنياز نمىكنند؟
ج- نه.
س- چطور بىنياز نمىكنند با اينكه همه درست و بىعيبند.
ج- پسر جان، وقتى اين اعضاء در چيزى كه بويند يا بينند يا چشند يا شنوند ترديد كنند در تشخيص آن به دل مراجعه كنند تا يقين پا بر جا شود و شك برود.
هشام گفت: من به او گفتم: پس همانا خدا دل را براى رفع شك و ترديد حواس بر جا داشته؟ گفت: آرى، گفتم: بايد دل باشد و گر نه براى حواس يقينى نباشد؟ گفت: آرى، به او گفتم: اى ابا مروان (كنيه عمرو بن عبيد است) خدا تبارك و تعالى حواس تو را بىامام رها نكرده و براى آنها امامى گماشته كه ادراك او را تصحيح كند و در مورد شك يقين به دست آورد و همه اين خلق را در شك و سرگردانى و اختلاف بگذارد و امامى براى آنها معين نكند تا آنها را از شك و حيرت برگرداند و براى اعضاى تن تو امامى معين كند تا حيرت و شك او را علاج كند؟! گفت: در اينجا خاموش ماند و به من پاسخى نداد و به من رو كرد و گفت: تو هشام بن حكمى؟ گفتم: نه، گفت: از همنشينهاى او هستى؟ گفتم: نه، گفت: پس اهل كجا هستى؟ گفتم: از اهل كوفه، گفت: پس تو خود او هستى، سپس مرا در آغوش كشيد و به جاى خود نشانيد و از جاى خود كنار رفت و چيزى نگفت تا من برخاستم.
گويد: امام صادق (ع) خندهاى كرد و گفت: اى هشام، كى اين را به تو آموخت؟ گفتم: اينها مطالبى بود كه از شما ياد گرفتم و تنظيم كردم، فرمود: به خدا اين حقيقتى است كه در صحف ابراهيم