اصول فقه نوين - اراکی، محسن - الصفحة ٣٠٣ - بخش اول مفهوم«استعمال» و انواع آن
دارد. و اگر ادعا شود كه چون وضع نتيجه اقتران تكوينى بين لفظ و معناست، بر استعمال مترتب مىشود اگر چه استعمال غير صحيح باشد، در پاسخ بايد گفت: بنابر اين، بايد ملتزم شد كه استعمال صحت و عدم صحت پذير نيست. بنابر اين، شرطيت «صلاحيت دلالت لفظ بر معنا» براى صحت استعمال شرط غير مفيدى خواهد بود.
تأمّل چهارم: تفسير مرآتيت لفظ به اينكه: مراد مغفول عنه بودن لفظ است؛ تفسير غريبى است! مرآتيت، متقوّم به دو عنصر است؛ كه عنصر مهمتر: حكايت و نمايشگرى است و عنصر دوّم: مغفول عنه قرار گرفتن حاكى است؛ وگرنه صرف مغفول عنه بودن كه موجب مرآتيت نمىشود! مثلًا: در آنجا كه صورتى ذهنى- نظير صورت انسان مغفولعنه قرار مىگيرد مگر مرآتيت به وجود مىآيد؟
بايد در اين نكته دقّت شود كه چه عاملى در لفظ، موجب آن مىشود كه لفظ بتواند نشان دهنده معنا باشد؛ بهنحوى كه مرآت آن و حاكى از آن باشد؟ بنابر اين، اساس مرآتيت عنصر حكايت است، و غفلت از حاكى امرى است كه به تبع حكايت حاصل مىشود؛ نه اينكه اساس مرآتيت غفلت از مرآت باشد!
تأمّل پنجم: استاد شهيد: فناى لفظ در معنا را در دو صورت منحصر مىدانند و پس از ابطال هر دو صورت؛ چنين نتيجه مىگيرند كه: آليت لفظ براى معنا بهمعناى فناى در معنا معقول نيست. در پاسخ اين فرمايش مىتوان چنين گفت: آليت صورت لفظ براى صورت معنا بر مبناى حكايت ممكن است و از نوع دوّم فناست- كه از مصاديق آن فناى عنوان در معنون است-. پس از آنكه لفظ براى معنا وضع شد و به عنوان حاكى از معنا شناخته شد؛ عمل حكايت از معنا توسّط لفظ انجام مىگيرد. در مقام حكايت، اگرچه صورت لفظ به ذهن مىآيد؛ لكن، ذهن، به وسيله آن، معنا را مىبيند، به نحوى كه گويى لفظ در كار نيست. در ذهن صورت لفظ موجود است؛ لكن، ذهن، معنا را مىبيند و اين، همان فناى لفظ در معناست.
در اينجا حاكى با محكى عنه در وجود ذهنى متّحد است؛ آنچنان كه صورت عنوان متّحد با معنون است. و اگر تغايرى وجود دارد؛ تغاير بالتحليل است. يعنى: ذهن با تحليل ذهنى، لفظ را از معنا جدا مىكند و صورت لفظ را حاكى، و معنا را محكى مىبيند. البته هنگامى كه ذهن