اصول فقه نوين - اراکی، محسن - الصفحة ١٢٢ - \* ١ ذاتى بودن رابطه
مسبّبات طبيعى، سببيت سبب، ناشى از ذات اوست و خصوصيتى است كه از طبيعت ذات او برخاسته است؛ سببيت لفظ براى معنا نيز از اين قبيل است.
اين نظريه را در برخى منابع فلسفى به سقراط و افلاطون نسبت دادهاند[١]. اگر چه احتمالًا نظر سقراط و افلاطون چنين نبوده كه دلالت لفظى به طور كلّى ناشى از رابطه سببيت ذاتى ميان لفظ و معناست؛ بلكه منظور آنها اين بوده است كه پيدايش دلالت لفظى از رابطه ذاتى ميان لفظ و معنا آغاز شده و سپس وضع الفاظ براى معانى پيش آمده و بدين وسيله، رابطه دلالت الفاظ بر معانى گسترش يافته است.
گفته مىشود در تاريخ تفكر اسلامى، اين شيوه تفكر در زمينه رابطه الفاظ و معانى طرفدارانى داشته كه بنا به گفته دكتر انيس، سرشناسترين آنان انديشمند معتزلى «عباد بن سليمان صيمرى» است كه از او نقل شده كه گفته است:
إنّ بَينَ اللّفظِ وَمَدلُولِهِ مُناسَبةً طَبيعِيةً حَامِلةً لِلوَاضِعِ أنْ يضَعَ وَإلّا كَانَ تخصِيصُ الاسمِ المعينِ بالمُسمّى المعَين تَرجِيحاً مِن غيرِ مُرجِّحٍ[٢].
همانگونه كه از عبارت متن مذكور پيداست، صيمرى مدّعى نبوده است كه رابطه بين الفاظ و معانى، رابطه ذاتى است- چنانكه به وى نسبت داده شده-؛ بلكه مدّعى بوده است كه وضع الفاظ براى معانى، بىمعيار و ضابطه نبوده؛ بلكه به جهت مناسبتى كه در لفظ با معنا وجود داشته براى دلالت بر آن معنا، انتخاب مىشده و بر آن معنا وضع مىشده است و اين مطلبى ديگر است.
در هر حال اينجانب، در تاريخ تفكر اسلامى مفكرى را سراغ ندارم كه صراحتاً اين مسلك را در تفسير رابطه دلالت لفظ بر معنا پذيرفته باشد.
[١] . دلالة الألفاظ( دكتر ابراهيم انيس)، ص ٦٣.
[٢] . همان، ص ٦٤.