مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٦ - زهد و آزادگی
جبرها و تحمیلهای سیاسی، آنقدر خطرناک نیست؛ خطرناکترین جبرها و تحمیلها و قیدوبندها آن است که به صورت یک نیاز درونی درآید و آدمی از درون خویش به زنجیر کشیده شود.
مکانیسم این نیازها که منجر به ضعف و عجز و زبونی انسان میگردد این است که انسان برای اینکه به زندگی خویش رونق و صفا و جلا بخشد، به تنعم و تجمل رو میآورد و برای اینکه نیرومندتر و قدرتمندتر شود و از شرایط زندگی بهرهمند گردد، در صدد تملک اشیاء برمیآید؛ از طرف دیگر تدریجاً به آنچه آنها را وسیله تنعم و تجمل و یا ابزار قوّت و قدرت خویش قرار داده، خو میگیرد و عادت میکند و شیفته میگردد و رشتههایی نامرئی او را به آن اشیاء میبندد و عاجز و زبون و ذلیل آنها میسازد؛ یعنی همان چیزی که مایه رونق و صفای زندگیاش شده بود، شخصیت او را بیرونق میکند و همان چیزی که وسیله کسب قدرت او در طبیعت شده بود، در درون او را ضعیف و عاجز و زبون میسازد و به صورت برده و بنده آن چیز درمیآورد.
گرایش انسان به زهد، ریشهای در آزادمنشی او دارد. انسان، بالفطره میل به تصاحب و تملک و بهره مندی از اشیاء دارد ولی آنجا که میبیند اشیاء به همان نسبت که در بیرون او را مقتدر ساخته، در درون ضعیف و زبونش کرده و مملوک و برده خویش ساخته است، در مقابل این بردگی طغیان میکند و نام این طغیان «زهد» است.
عرفا و شعرای ما از حریت و آزادی و آزادگی، بسیار گفتهاند. حافظ خود را غلام همت آن میداند که در زیر این چرخ کبود از هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. او در میان همه درختان، تنها به حال سرو رشک میبرد که «از بار غم آزاد آمده است». منظور این بزرگان از آزادی، آزادی از قید تعلق خاطر است، یعنی دلبستگی نداشتن، شیفته و فریفته نبودن.
ولی آزادی و آزادگی، چیزی بیشتر از دلبستگی نداشتن میخواهد. رشتههایی که آدمی را وابسته و ذلیل و ضعیف و عاجز و زبون میسازد، تنها از ناحیه قلب و تعلقات قلبی نیست؛ خوگیریهای جسمی و روحی به شرایط اضافی و مصنوعی که ابتدا برای زیباتر کردن و رونق بخشیدن به زندگی و یا برای کسب قدرت و قوّت بیشتر به وجود میآید و بعد به شکل یک اعتیاد (طبیعت ثانیه) میگردد، هرچند