مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٢ - مال خدیجه و شمشیر علی علیه السلام
آنها باقی نمانده است. کار به جایی میرسد که عمرو بن عبدود حتی آن خندقی را که مسلمین به دور خود کشیدهاند میشکافد. البته این خندق در تمام دور مدینه نبوده است، چون دور مدینه آنقدر کوه است که خیلی جاهایش احتیاجی به خندق ندارد. یک خط مورّبی در شمال مدینه در همان بین راه احد بوده است که مسلمین میان دو کوه را کندند، چون قریش هم از طرف شمال مدینه آمده بودند و چارهای نداشتند جز اینکه از آنجا بیایند. مسلمین این طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق. عمرو بن عبدود نقطه باریکتری را پیدا میکند، اسب قویی دارد، خود او و چند نفر دیگر از آن خندق میپرند و به این سو میآیند. آنگاه میآید در مقابل مسلمین میایستد و صدای هل من مبارزش را بلند میکند. احدی از مسلمین جرأت نمیکند بیرون بیاید، چون شک ندارد که اگر بیاید با این مرد مبارزه کند کشته میشود. علی بیست و چند ساله از جا بلند میشود: یا رسول اللَّه! به من اجازه بده.
فرمود: علی جان بنشین. پیغمبر میخواست اتمام حجت با همه اصحاب کامل بشود. عمرو رفت و جولانی داد، اسبش را تاخت و آمد دوباره گفت: هَلْ مِنْ مُبارِزٍ؟
یک نفر جواب نداد. قدرتش را نداشتند، چون مرد فوق العادهای بود. علی از جا بلند شد: یا رسول اللَّه! من. فرمود: بنشین علی جان. بار سوم یا چهارم عمرو رجزی خواند که تا استخوان مسلمین را آتش زد و همه را ناراحت کرد. گفت:
وَ لَقَدْ بَحِحْتُ مِنَ النِّداءِ بِجَمْعِکمْ هَلْ مِنْ مُبارِز | وَ وَقَفْتُ اذْ جَبُنَ الْمُشَجِّعُ مَوْقِفَ الْقِرْنِ الْمُناجِز | |