مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٨ - ایمان اجباربردار نیست
حسین بن علی علیه السلام آنجا که با لجاج دشمن روبرو میشود، سر را چنان بالا میگیرد که هیچ قدرتی نمیتواند خم به ابروی او بیاورد تا چه رسد که این سر را پایین بیاورد. ولی وقتی هم با اشخاصی مواجه میشود که باید اینها را ارشاد و هدایت کند، احیاناً از بیاعتناییهایشان هم صرف نظر و چشم پوشی میکند. زهیربن القین از مکه حرکت کرده با قافلهاش دارد میآید، امام حسین هم دارد میآید. زهیر کوشش میکند که با امام حسین روبرو نشود؛ یعنی اگر میبیند امام حسین نزدیک است قافله را از طرف دیگر میبرد، اگر یک جا ایشان فرود آمدند مخصوصاً در یک سرچشمه و منزل دیگر فرود میآید. میگوید نمیخواهم چشمم به چشم حسین بیفتد برای اینکه به رودربایستیاش گرفتار نشوم (این خلاصه حرفش است). امام حسین هم میفهمد که [دور شدن] زهیر برای این است. اما امام حسین که اینجا تشخیص داده زهیر مردی است اغفال شده و به اصطلاح عثمانی یعنی مرید عثمان (معلوم میشود در محیطی بوده که مریدهای عثمان او را در گروه خودشان برده بودهاند) ولی آدم بیغرضی است، [با خود میگوید] به ما بیاعتنایی کرده است بکند، ما وظیفه هدایت و ارشاد داریم. اتفاقاً در یکی از منازل بین راه زهیر اجباراً در جایی فرود آمد که اباعبد اللَّه فرود آمده بود؛ چون اگر میخواست به منزل دیگر برود قافلهاش نمیتوانست به حرکت ادامه دهد. البته اباعبد اللَّه خیمهشان را در یک طرف زده بودند و زهیر در طرف دیگر. امام حسین میداند که زهیر میخواهد با او مواجه نشود، ولی میخواهد زهیر را متذکر کند (فَذَکرْ انَّما انْتَ مُذَکرٌ) میخواهد بیدارش کند، از خواب غفلت بیرون بیاورد، و نمیخواهد مجبورش کند. یک نفر را نزد او فرستاد، فرمود برو به زهیر بگو: «اجِبْ ابا عَبْدِاللَّه» ابا عبد اللَّه تو را میخواهد، بیا اینجا. زهیر و اصحابش در خیمهای دور همدیگر نشستهاند، سفره پهن کرده و مشغول غذا خوردن هستند. یکمرتبه پرده بالا رفت و این مرد وارد شد: «یا زُهَیرُ! اجِبْ ابا عَبْدِاللَّه» حسین بن علی تو را میخواهد. [زهیر با خود گفت:] ای وای! آمد به سرم هر آنچه میترسیدم. اصحابش هم [قضیه را] میدانستند. نوشتهاند دست اینها- به اصطلاح ما- همین جور در غذا ماند. از طرفی هم زهیر میدانست امام حسین کیست، فرزند پیغمبر است و رد کردن او کار صحیحی نیست. عرب مَثَلی