مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٢٣ - علی علیه السلام و صلح
فرمود:«وَاللَّهِ لَاسَلِّمَنَّ ما سَلِمَتْ امورُالْمُسْلِمینَ وَلَمْ یکنْ فیها جَوْرٌ الّا عَلَی خاصَّةً» [١] مادامی که ستم بر شخص من است ولی کار مسلمین بر محور و مدار خودش میچرخد و آن کسی که به جای من هست اگرچه به ناحق آمده اما کارها را عجالتاً درست میچرخاند، من تسلیمم و مخالفتی نمیکنم.
بعد از عثمان و در زمان معاویه، مردم میآیند با حضرت بیعت میکنند. آنجا دیگر امیرالمؤمنین با متمرّدین یعنی ناکثین و قاسطین و مارقین، اصحاب جمل و اصحاب صفّین و اصحاب نهروان میجنگد و جنگ خونین راه میاندازد. همچنین بعد از جنگ صفّین، در قضیه طغیان خوارج و نیرنگ عمرو عاص و معاویه که قرآنها را سر نیزه کردند و گفتند بیاییم قرآن را میان خودمان داور قرار بدهیم، و عدهای گفتند راست میگوید، و در سپاه امیرالمؤمنین انشعاب پدید آمد و دیگر جایی برای امیرالمؤمنین باقی نماند، با اینکه مایل نبود، تسلیم شد و بالأخره حکمیت را پذیرفت. این هم خودش کاری نظیر صلح بود؛ یعنی گفت حَکمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حکومت کنند، منتها عمرو عاص قضیه را به شکلی درآورد که حتی برای خود معاویه هم دیگر ارزش نداشت، یعنی قضیه را به شکل حقه بازی تمام کرد، ابوموسی را فریب داد اما فریبش به شکلی نبود که نتیجهاش این باشد که علی خلع بشود و معاویه بماند بلکه به شکلی بود که همه فهمیدند که اساساً اینها با همدیگر توافق نکردهاند و یکی از ایندو سر دیگری کلاه گذاشته است، چون یکی میگوید من هر دو نفر را خلع کردم و دیگری میگوید در یکی راست گفت و در دیگری دروغ گفت، آن یکی را من قبول ندارم؛ و هنوز از منبر پایین نیامده، خودشان با همدیگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت که تو چرا کلاه سر من گذاشتی؟ و معلوم شد که قضیه پوچ است.
به هر حال، قضیه حکمیت هم همینطور است. چرا علی ولو اینکه خوارج هم بر او فشار آوردند حاضر به حکمیت شد و جنگ را ادامه نداد؟ حداکثر این بود که کشته میشد، همینطور که پسرش امام حسین کشته شد؛ چنانکه میگوییم چرا پیغمبر در ابتدا نجنگید؟ حداکثر این بود که کشته بشود، همینطور که امام حسین کشته شد. چرا در حدیبیه صلح کرد؟ حداکثر این بود که کشته بشود، همینطور که
[١] نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ٧٤.