مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠٦ - برخورد علی علیه السلام با خوارج
این پرچم بیاید در امان است. آن هشت هزار نفر آمدند ولی چهار هزار نفر دیگرشان گفتند محال و ممتنع است. علی هم شمشیر به گردن این مقدسینی که پیشانیشان پینه بسته بود گذاشت، تمام اینها را از دم شمشیر گذراند و کمتر از ده نفر آنها نجات پیدا کردند که یکی از آنها عبد الرحمن بن ملجم، این آقای مقدس بود.
علی علیه السلام در نهج البلاغه جملهای دارد (علی موجود عجیبی است. اصلًا عظمت علی اینجا ظاهر میشود) میگوید:«انَا فَقَأْتُ عَینَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یکنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیها احَدٌ غَیری بَعْدَ انْ ماجَ غَیهَبُها وَ اشْتَدَّ کلَبُها» [١] این من بودم و فقط من بودم که چشم این فتنه را درآوردم، و غیر از من احدی قادر نبود که چشم این فتنه را بکند (فتنه این خشکه مقدسها)، غیر از من احدی از مسلمین جرأت نمیکرد که شمشیر به گردن اینها بگذارد. چون طبقه به اصطلاح مقدس مآب را فقط دو طبقه میتوانند بکشند: یکی طبقهای که به اسلام و خدا معتقد نیست، مثل اینکه اصحاب یزید آمدند امام حسین را کشتند. ولی اینکه طبقهای که خودشان مسلمان باشند جرأت کنند در مقابل این طبقه حرفی بزنند و کاری کنند، کار هرکس نیست، شیرافکن است، بصیرتی میخواهد مثل بصیرت علی که خطر اینها را برای دنیای اسلام احساس کند (حال عرض میکنم علی چه احساسی کرده بود، از کلام خود علی استنباط میکنند)، آنها از این طرف ذکر خدا بگویند، قرآن بخوانند، و علی از آن طرف شمشیر بزند و قلع و قمعشان کند. بصیرتی فقط مثل بصیرت علی میخواهد. فرمود: «وَ لَمْ یکنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیها احَدٌ غَیری» هیچ مسلمان دیگر، هیچ یک از صحابه پیغمبر چنین جرأتی را به خود نمیداد که به روی اینها شمشیر بکشد، ولی من کشیدم و افتخار میکنم که کشیدم. میگوید: «بَعْدَ انْ ماجَ غَیهَبُها» [چشم این فتنه را درآوردم] پس از آنکه دریای ظلمت داشت موج میزد و موج تاریکی بالا گرفته بود [٢] «وَ اشْتَدَّ کلَبُها». این
[١] نهج البلاغه، خطبه ٩٢.[٢] یعنی بعد از اینکه اصلًا اوضاع شبهه ناک و شک آمیز و تردیدآور شده بود. ابن عباس هم که میرفت اینها را میدید شک میکرد. فضا مه آلود بود. خودش فرمود: افقها را مه گرفته است. وضع، وضعی نبود که یک سرباز مسلمان که میخواهد به نام اسلام به جنگ برود اطمینان داشته باشد که به نفع اسلام کار میکند. وقتی که مقابل میشد با یک عدهای که میدید از خودش عابد و زاهدترند، از خودش کمتر گناه میکنند، از خودش بیشتر نماز میخوانند و آثار عبادت را در وجهه و چهره اینها میدید، دست او تکان میخورد؛ اگر شمشیرش بالا میرفت، دستش میلرزید، دلش میلرزید که من چگونه به روی اینها شمشیر بکشم. و اگر علی و رکاب علی نبود و اگر آن افرادی که در رکاب علی بودند اطمینانشان به علی نبود، محال بود که به روی اینها شمشیر بکشند. اوضاع خیلی شبهه ناک بود و حق هم داشتند. ما و شما هم اگر میبودیم، دستمان به آن طرف نمیرفت.