مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٧٥ - خودزیانی و خودفراموشی
باخته است.
و یا در مواردی میفرماید:
نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ [١].
از خدا غافل شدند و خدا را از یاد بردند، پس خدا خودشان را از خودشان فراموشاند و خودشان را از خودشان غافل ساخت.
برای یک ذهن فلسفی این سؤال پدید میآید که مگر ممکن است انسان خود را ببازد؟ باختن از دست دادن است و نیازمند به دو چیز است: یکی «بازنده» و دیگر «باخته شده و از دست رفته». چگونه ممکن است انسان خود را زیان کند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد؟ آیا این تناقض نیست؟.
همچنین مگر ممکن است انسان خود را فراموش کند و از یاد ببرد؟ انسان زنده همواره غرق در خود است، هر چیز را با اضافه به خود میبیند، توجهش قبل از هر چیز به خودش است، پس فراموش کردن خود یعنی چه؟.
بعدها متوجه شدم که این مسأله در معارف اسلامی، خصوصاً دعاها و بعضی از احادیث و همچنین در ادبیات عرفانی اسلامی و بلکه در خود عرفان اسلامی، سابقه زیاد و جای بس مهمی دارد؛ معلومم شد که انسان احیاناً خود را با «ناخود» اشتباه میکند و «ناخود» را «خود» میپندارد و چون ناخود را خود میپندارد آنچه به خیال خود برای «خود» میکند در حقیقت برای «ناخود» میکند و خود واقعی را متروک و مهجور و احیاناً ممسوخ میسازد.
مثلًا آنجا که انسان واقعیت خود را همین «تن» میپندارد و هرچه میکند برای تن و بدن میکند، خود را گم کرده و فراموش کرده و ناخود را خود پنداشته است. به قول مولوی مثلش مثل کسی است که قطعه زمینی در نقطهای دارد، زحمت میکشد و مصالح و بنّا و عمله میبرد آنجا را میسازد و رنگ و روغن میزند و به فرشها و پردهها مزین مینماید اما روزی که میخواهد به آن خانه منتقل گردد یکمرتبه
[١]. حشر/ ١٩.