مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٤ - کلیسا و مسأله حق حاکمیت
هابز- که در بالا به نظریه او اشاره شد- هر چند در منطق استبدادی خویشتن، خداوند را نقطه اتکا قرار نمیدهد و اساس نظریه فلسفی وی در حقوق سیاسی این است که حکمران تجسم دهنده شخص مردم است و هر کاری که بکند مثل این است که خود مردم کردهاند، ولی دقت در نظریه او نشان میدهد که از اندیشههای کلیسا متأثر است. هوبز مدعی است که آزادی فرد با قدرت نامحدود حکمران منافات ندارد. میگوید:
«نباید پنداشت که وجود این آزادی (آزادی فرد در دفاع از خود) قدرت حکمران را بر جان و مال کسان از میان میبرد یا از آن میکاهد، چون هیچ کار حکمران با مردم نمیتواند ستمگری خوانده شود [١]، زیرا تجسم دهنده شخص مردم است. کاری که او بکند مثل آن است که خود مردم کردهاند.
حقی نیست که او نداشته باشد و حدی که بر قدرت او هست از آن لحاظ است که بنده خداوند است و باید قوانین طبیعت را محترم شمارد. ممکن است و اغلب پیش میآید که حکمران فردی را تباه کند، اما نمیتوان گفت بدو ستم کرده است، مثل وقتی که یفتاح [٢] موجب شد که دخترش قربانی شود. در این موارد کسی که چنین دچار مرگ میشود، آزادی دارد کاری که برای آن کار محکوم به مرگ خواهد شد بکند یا نکند. در مورد حکمرانی که مردم را بیگناه به هلاکت میرساند نیز حکم همان است، زیرا هرچند عمل او خلاف قانون طبیعت و خلاف انصاف است، چنانکه کشتن «اوریا» توسط «داود» چنین بود اما به اوریا ستم نشد، بلکه ستم به خداوند شد ...» [٣]
چنانکه ملاحظه میکنید، در این فلسفهها مسؤولیت در مقابل خداوند موجب
[١]. به عبارت دیگر هرچه او بکند عین عدالت است.[٢]. یفتاح از قضات بنی اسرائیل در جنگی نذر کرده بود اگر خداوند او را پیروز گرداند، در بازگشت هرکس را که نخست بدو برخورد به قربانی خداوند بسوزاند. در بازگشت نخستین کسی که به او برخورد دخترش بود. یفتاح دختر خود را سوزاند.[٣]. آزادی فرد و قدرت دولت، ص ٧٨.