ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٤٨ - دليل دوم - علم حضورى
بنام من ، يا ذات ، نفس ، خود يا شخصيّتش نيز آگاهى پيدا مى كند . آگاهى به خود احتياجى به وساطت ديگر شرايط و عوامل درك ندارد و اين آگاهى مستقيما متعلَّق به خود ميباشد . ممكن است بعضى اشخاص چنين گمان كنند كه انسان در اين آگاهى توجّه به اجزاء تشكيل دهندهء موجوديّت خويش داشته و خيال مى كند كه بيك حقيقت مستقلَّى بنام من يا نفس ، خود ، شخصيّت دارد . پاسخ اين اعتراض روشن است ، اوّلا آگاهى بر همهء اجزاء تشكيل دهندهء مجموع موجوديّت انسان ، خود دليل آن است كه عامل اين آگاهى بالاتر از همهء اجزاء موجوديّت انسانى است كه بر آنها اشراف پيدا كرده است .
و اين مطلب را از دليل اوّل كه اقامه كرديم ، مى توان استفاده كرد .
ثانيا - اين آگاهى و دريافت تجزئه به اجزاء تشكيل دهندهء مجموع نمى گردد ، يعنى چنان نيست كه اگر مثلا انسان دست نداشته باشد ، آگاهى و دريافت متعلَّق به يك خود بىدست خواهد بود . ثالثا - در موقع بوجود آمدن پديدهء مزبور ، اصلا اجزاء تشكيل دهندهء مجموع مورد توجّه نيست ، چه رسد باين كه مورد آگاهى و دريافت بوده باشد اين همان مشاهدهء تجربى است كه ابن سينا بآن تذكَّر داده و به برهان « انسان معلَّق » معروف است . ابن سينا چنين مى گويد : « خود را چنان در نظر بگير كه بدنت سالم و تعقّل تو صحيح است با چشمهاى بسته و انگشتان و دستها و پاها باز و از بدن و از يكديگر بازند . اين وضع را در هوائى كه حرارتش مساوى حرارت بدنت باشد و در فضائى ساكت و آرام داشته باش كه نه بدنت بچيزى وابسته است و نه تفكَّراتت و چنين پندار كه ناگهان چنين آفريده شده اى ، در اين هنگام است كه به وجود خود آگاه بوده و از همه چيز ناآگاه مى باشى . » حال اين مسئله مطرح مى شود كه يك حقيقت بدون تجزئه و تقسيم چگونه مى تواند در همان حال كه درك شونده است ، درك كننده نيز بوده باشد ، مانند اين كه آيينه اى را فرض كنيم كه بدون امكان خم شدن بروى خويشتن ، خود را نشان بدهد و به عبارت شيخ محمود شبسترى -