ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١١ - بهجت و شكوفائى روح غير از لذّت خود طبيعى است
اصلى خود را دريافته است . براى اثبات اين مدّعا كافى است كه شما همهء لذايذى را كه براى موجوديّت مادّى و معنوى آدمى قابل تصوّر است ، در نظر بگيريد ، همين كه عامل آن لذّت يك يا چند بار تكرار شد و لذّت را در انسان بوجود آورد ، تدريجا و با تكرار آن عامل ، تموّجات لذّت فرو مى نشينند . و اين كه مى بينيم پس از تكرار يك لذّت باز دنبال آن مى دويم ، براى اين است كه بجهت انحصار و محدوديّت جريان زندگى يا بجهت تلقينى كه آدمى براى خود صورت مى دهد ، آن لذّت را مانند عنصرى از طبيعت زندگى تلقّى مى نمايد ، نه يك امتياز ما فوق زندگى معمولى . بعنوان مثال : لذّت علم را در نظر مى گيريم .
مى دانيم كه برقرار كردن رابطهء علمى با واقعيّات در مراحل نخستين توأم با لذّت است ، ولى انسان آگاه با پيشرفت تدريجى در مراحل عالى احساس مى كند كه هر اندازه جلوتر مى رود ، بعدى از طبيعت روانى او اشباع و شكوفا مى شود ، نه اين كه امتياز اضافى بدست مى آورد تا لذّتى مستند بآن داشته باشد .
اگر ما در حالات روانى پيشتازان علم و جهانبينىها بخوبى دقّت كنيم ، به اين نتيجه مى رسيم كه آنان هرگز احساس شعف و وجدى را كه در درون خود دارند ، به كشف يك واقعيّت معيّن مستند نمى نمايند ، بلكه شعف و وجد آنان معلول احساس گسترش ابعادى از روحشان در جهان هستى ( چه برون ذاتى و چه درون ذاتى ) مى باشد . اين گسترش و آزادى روح در ارتباط علمى و جهانبينى و هنرى در جهان هستى عنصر اساسى طبيعت روح است كه حال روحى ناشى از آن را شكوفائى و بهجت مى ناميم . در عبارت زير كه از مشهورترين فيزيكدان قرن بيستم نقل مى كنيم ، دقّت فرمائيد : « امّا يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد گر چه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمى شود » من آنرا احساس مذهبى آفرينش يا وجود مى دانم « بسيار مشكل است اين احساس را براى كسى كه كاملا فاقد آنست توضيح دهم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا