بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٥
ولى خداوند منافعى در قانونگذارى ندارد. جز به مصالح همه انسانها، به هيچ چيزى نظر ندارد. پس قانونگذار بايد خدا باشد، زيرا خداوند نفعى در قانونگذارى ندارد. اما ديگران در قوانين نفع دارند. ممكن است اين قانون را طورى وضع كنند كه روزى خود آنان از منافع آن بهرهمند شوند و يا به نفع گروه، قوميت، نژاد، اهل محل و اهل استان آنان باشد. اما خداوند چون نفعى در قوانين ندارد، از منفعتطلبى در قانونگذارى آزاد است.
٣- نكته مهمتر اينكه از ديدگاه اسلامى، انسان خواه ناخواه بنده و مملوك خداوند است. حتى در وجود خودش نيز حق تصرف ندارد. بدن او از آن خودش نيست به اين دليل كه كسى حق ندارد به هر يك از اعضاء بدن خود صدمه وارد سازد و كسى حق ندارد خودكشى كند اين بدن از آنِ خداوند است و بايد به آن شكلى كه او اجازه مىدهد، در آن تصرف كرد. از اين رو، قانون استفاده از آن را نيز بايد خداوند وضع كند، زيرا براساس اين قانون، ما مىتوانيم در مملوكات خود تصرف كنيم. چه در وجود خودمان يا در طبيعت و يا در انسانهاى ديگر.
البته اين دليل، تنها براى ما مسلمانان است، زيرا آنان كه خدا را قبول ندارند، اين دليل را نيز نمىتوانند بپذيرند. اما بهصورت فرضى مىتوانند بپذيرند كه: اگر خدا باشد و قانون را وضع كند، از انسانها بهتر مىتواند قانون وضع كند. اين فرض بطور كامل قابل پذيرش است و نشان از منطقى بودن تفكر ما دارد. با ايمان به خدا و پذيرش دين او، انسان ديندار نمىتواند بگويد كه من دين سكولار مىخواهم! اين دو، مثل: كوسه ريش پهن است. دين سكولار، يعنى: دينى كه با زندگى كارى نداشته باشد. به قانون نياز دارم ولى قانونى كه از سوى خداوند نباشد! هر قانونى كه مطابق خواسته دل من باشد، آن را خواستارم! هر چند برخلاف اراده خدا باشد. هر مسلمانى اگر به لوازم سخن خود توجه داشته باشد، چنين حرفى را نخواهد گفت. البته براى منكر خدا و يا كسى كه خدا را قبول دارد ولى اعتقادى به دين او ندارد گفتن اين سخن آسان است، تا آنگاه كه وجود دين اسلام براى او اثبات نشده است، ما حجتى براى او نداريم. نخست بايد دين خدا را براى او اثبات كرد تا حجت بر او تمام شود. آنگاه با او به بحث نشست.
اما كسى كه مىگويد: «خدا را قبول دارم. دين اسلام را نيز حق مىدانم. قرآن نيز كلام خداوند است. اما قانون را من بايستى وضع كنم. هر چند برخلاف نص قرآن باشد.» اين