بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٩
مىكنم، پس مىانديشم و چون انديشه مىكنم، پس وجود دارم.»، نقطه شروع را از جايى برمىگزيند كه ميان همه مشترك است.
مرحله سوم، دوران جديد و قرن بيستم است. پس از آن كه پزيستيويست هيمنه خود را از دست داد و ابطالپذيرى آن نيز پاسخگو نبود، غربى ها را به اين فكر واداشت كه:
«حقيقت چيست؟ گويا حقيقتى وجود ندارد و نبايد به دنبال آن باشيم كه امرى مطابق و حقيقى و قابل اعتماد در عالم بيابيم!» از اين رو، براى اداره زندگى خود تصميم گرفتند كه آنچه را براى زندگى مفيد مىدانند، همان را حقيقت تلقّى كنند. به همين جهت، يك نحله فلسفى جديد، بنام «پراگماتيسم»، كه آمريكايىها در ايجاد آن سهم بيشترى داشتند، ايجاد شد. ويليام جيمز آمريكايى، اين اصطلاح را از شخصى گرفت و آن را پرورش داد و به يك جريان فكرى پراگماتيسم تبديل كرد. مطابق اين عقيده، هر چه داراى فايده است، اصالت و حقيقت دارد. پس اگر انتقادى به غرب هست، به اين نوع از مبانى است.
زيرا هيچ يك از اينها راه را به ما نشان نمىدهند. البته ممكن است امروز شما را تدارك كند. ولى آيا براى بشريت و كمال انسان و فلسفه وجودى او كافى است؟ اصلًا علم حسّى و تجربى پاسخگوى اين سؤال نيست و امروز در غرب بحث ايدئولوژى زُدايى مطرح است. اگر قرن نوزدهم، قرن ساختن ايدئولوژىها به اتّكاء دستاوردهاى تجربى بود، امروز عصر ايدئولوژى زدايى است و غربزدههاى كشور ما نيز تحت تأثير فضاى امروز غرب، افتخار مىكنند هم درصدد حذف ايدئولوژى هستند. چون علوم حسّى وتجربى نمىتوانند عهدهدار تبيين يك ايدئولوژى باشند، ايدئولوژى بايد براى آينده هدفى ترسيم نمايد و آن را تحليل كند. در حالى كه هُنر علم تجربى اين است كه فقط نسبت به آنچه در تجربه اثبات شود، قضاوت كند. حتى آقاى ويليام جيمز كه تكيه او بر تجربه است، تجربهاى را منتج به نتيجه و صحيح قلمداد مىكند كه مفيد باشد. او به خدا و دين نيز معتقد است. اما نه به شكل اعتقادى كه من و شما داريم و آن را حق مىدانيم، بلكه چون دين و معنويت به روح بشر آرامش مىبخشد، مفيد و داراى حقيقت و اصالت است! اشكال اين اعتقاد آن است كه اگر روزى معلوم شود كه دين آرامبخش روح انسان نيست، از حقيقت مىافتد و قابل قبول نخواهد بود.
بصيرت پرچمداران ٢٧٩ نقش روشنفكران در مشروطيت ص : ٢٧٨