بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣١
استناد كردهاند. اين نوع طرز تفكر، در همه ايدهها و انديشههاى منافقين [مجاهدين خلق] مشاهده مىشود. از اين رو، حركتى كه از مواضع به اصطلاح دينى شروع شد، در سالهاى ٥٣ و ٥٤، در عمل بهطور صد در صد ماركسيزم شد و بقاياى آنان نيز متلاشى شدند. در حقيقت، جريان منافقين خلق، به منشأ اصلى خود، يعنى ماركسيزم منتهى شد.
يكىاز جرياناتىكه در تشديد روند التقاط چپ نقش مؤثرى داشت، جريان دكتر شريعتى است كه نياز به مجال بيشترى دارد و دوستان بايستى در جريان ديدگاههاى او قرار گيرند.
تفكر شريعتى را مىتوان از منظرهاى مختلف مورد بررسى قرار داد. از اين ديدگاه كه ما نگاه مىكنيم، يك ديدگاه محض علمى است و هيچگاه برخاسته از تعصب بصيرت پرچمداران ١٣٥ امام خمينى و رهبرى جريان اسلام فقاهتى ص : ١٣٤ نمىباشد.
شريعتى را بايد از جريان تفكر اشتراكى دانست. زيرا از ماركسيزم و ايدههاى ماركسيستى بهطور كامل تأثير پذيرفته است و در مسير انديشههاى چپ بوده است. به همين دليل، ايشان در اوائل جوانى، كتابى به نام: «ابوذر، سوسياليست خداپرست» نوشت. او در غرب سوسياليسم را پذيرفت و نگاه او به همه مسايل دينى، از منظر جامعه شناسانه است و روش او، روش ابزارمدارى مىباشد. يعنى كسى كه همه چيز را با نگاه ابزار مىنگرد. هدفى كه از مسائل اسلامى دنبال مىكند غير از هدفى است كه شما در اسلام مىشناسيد. به تعبير ايشان، هدف، ايجاد عدالت اجتماعى در پرتو نظام سوسياليستى است و براى آن هدف، دين را به عنوان ابزار معرفى كرده است. از اين رو، تنها تعاليمى از دين را استفاده و انتخاب مىكند كه بتوان از آن استفادههاى حماسى كرد ولى آنجا كه به نظر ايشان، جنبه حماسى ندارد، به آنها تفسير و تأويل سياسى، اجتماعى و حماسى مىدهد. مثل:
اسلام بهعنوان يك فرهنگ مطرح شده و ما بايد آن را به عنوان يك ايدئولوژى مطرح كنيم.
اسلام بهعنوان يك فرهنگ، ابوعلى سينا مىسازد و بهعنوان يك ايدئولوژى، ابوذر مىسازد.
اسلام به عنوان ايدئولوژى، مجاهد مىسازد و به عنوان يك فرهنگ، مجتهد مىسازد.
بهعنوان يك ايدئولوژى، روشنفكر مىسازد و به عنوان يك فرهنگ، عالِم مىسازد.
در حقيقت، در اين انديشه، مجتهد و عالم رنگ مىبازند و جاى خود را به مجاهد و روشنفكر مىدهند.
شريعتى در كتاب اسلامشناسى تصريح مىكند كه نگاه من به مسايل، از ديد جامعهشناسى است:
در اينجا بايد بگويم كه من دارم جامعهشناسى دينى را مىگويم. مرادم از توحيد، توحيد در تاريخ و توحيد در جامعه است. نه آنچه در كتابهاى حقيقت هست به توحيدى كه قرآن و محمد و على گفتهاند! هم اكنون براى من، توحيد در جامعه و در تاريخ مطرح است. اين است كه مهم است و هميشه هم همينطور بوده است.
من به اين اصل در كل تحقيقات اسلامى خود، معتقدم كه: حال براى شناخت مسائل و نظرات دينى، نه از راههاى علمى و منطقى و ...، بلكه اگر ديديد استنباط من به اصل امامت و اعتقاد به معاد، در زندگى شخصى من بهعنوان يك اصل، و جامعهاى كه به اين اصل اعتقاد دارد، تأثير سازنده و مترقى دارد، اين استنباط درست است. در غير اين صورت، نه! شريعتى درباره اعتقاد به توحيد از جنبه كاربردى و جامعهشناسى مىگويد:
در جهانبينى توحيدى، توحيد به معناى: خدا يكى است و دو نيست، اين يك عقيده است.
يك تابو است. يك دگم است. يك اصل ذهنى است و هيچ فايدهاى هم ندارد. اما زندگى در سايه ايدئولوژى است كه ارزش علمى و عملى براى انسان دارد.
اعتقاد شريعتى به اين سلسله از ارزشها، اعتقاد «ابزارى» است. اگر توحيد در جامعه، نفى طبقات را به دنبال داشته باشد، ارزش دارد ولى اگر سخن از توحيد باشد و در جامعه نيز طبقات وجود داشتهباشد، فايدهاى ندارد و فاقد كاركرد و تأثير علمى است:
بينش اسلام، جهانگرايى و دنياگرايى است و رسماً مىگويم كه رسالت، اقتصاد است. اين است اسلام! يك ايدهآليسم مبتنى بر ماترياليسم است! يك تعامل معنوى است كه درست بر روى واقعيتگرايى طبيعت و غريزه و اقتصاد استوار است.
و عاقبت، شريعتى داستان هابيل و قابيل را نيز بر مبناى فلسفه تاريخى ماركس تحليل و توجيه مىكند و هر يك از آن دو را نماينده يكى از كمونهاى اشتراكيه اوّليه و نظام مالكيت خصوصى معرفى مىكند! ظهور اسلام فقاهتى و ولايتى در صحنه سياسى اين جريان در حقيقت، محور آن روحانيت شيعه بود. بعد از تجربيات طولانى سياسى كه در طول تاريخ معاصر پيدا كرده بود، در دهه ٣٠، در رفتار خود تجديد نظر كرد. البته به آن معنى نيست كه جمعى نشسته و جريان گذشته را تجزيه و تحليل كردهاند و براى آينده استراتژى تدوين كردند. خير! هماكنون كه به رفتار چهل، پنجاه سال پيش آنان نگاه مىكنيم، اينگونه مىتوان فهميد كه آنان در رفتار خود كنكاش كردند. تجربيات گذشته را بررسى نمودند و به اين جمعبندى رسيدند كه براى دستيابى به هدف، روش گذشته آنان كافى نبوده است. در گذشته بيشترين تلاش آنان، حفظ ايمان مردم بود. البته