بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٠٧
فقط يك جذبه روانى و متعالى ميدانند كه از آن به «ترانسندتال» تعبير مىكنند و در صورتى كه با حكومت و سياست يكى شوند، دين به يك ايدئولوژى دنيوى تبديل مىشود. كه در نتيجه قداست و ابهت دين كم مىگردد. ار اين رو بهترين راه براى قُدسيّتزدايى و سكولار كردن دين اين است كه حكومت دينى تشكيل دهيم. زيرا در حكومت دينى، جنبه متعالى و الهى بودن آن ضعيف شده و كاملًا مادّى مىشود.
پس از نظر جامعهشناسان غربى، دين و حكومت دو نهاد مستقلاند و قابل جمع نيستند و چنانچه در موردى با هم باشند، عارضهاى موقتى است كه به طور حتم به ضرر دين پايان مىپذيرد.
علل برداشتهاى نادرست غرب از اسلام ممكن است علت چنين تصور و برداشتى براى دانشمندان غربى از رابطه دين و حكومت، ناشى از ذهنيت غلط آنان نسبت به دين باشد. زيرا تصور مىكنند كه دين فقط يك گرايش روان شخصى است. همانطور كه هر كس نسبت به انتخاب لباس خود، سليقهاى خاص دارد، انتخاب اديان چون مسيحيّت، اسلام و يا بُتپرستى نيز اينگونه است و همه اينها را هم «دين» مىنامند. از اين رو، آنان نمىپذيرند كه دين حقوق اقتصادى، سياسى، اجتماعى و خانوادگى مردم را بيان كند و وظايف آنان را در اين زمينهها تعيين نمايد.
همچنين ممكن است دليل ديگر نحوه تصور انديشمندان غربى از ارتباط دين و حكومت را آموزههاى غلط و تحريف شده در دين مسيحيّت دانست. چون پس از عروج حضرت مسيح، دين مسيحيّت دستخوش بعضى انحرافات افرادى چون «پُولُس» گرديد و آنچه كه بهعنوان «انجيل» در اختيار مردم قرار گرفت، مطالبى بود كه شاگردان و پيروان حضرت مسيح مىدانستند.
البته «پولس» فردى يهودى بود و بر ضد مسيحيّت فعاليت داشت. او همواره بهدنبال مؤمنين مسيحى مىگشت و در صورت يافتن آنان، از هيچ گونه شكنجهاى دريغ نداشت و سرانجام براى بهدست آوردن ثواب (!) آنان را اعدام مىكرد. اين فرد، بعد از مدتى، در ميان مسيحيان اعلام كرد كه مسيح بر من نازل شد و مرا مأمور به نشر معارف خود كرد و من به او ايمان آوردهام! از آن هنگام به بعد، بهعنوان بزرگترين مُنادى مسيحيّت شناخته شد. وى از