بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨٢
تاريخى پيدا مىكند. مثال دوران تاريخ مسيحيت، بسيار جالب و جاى تأمل دارد.
حضرت مسيح، پيامبر شرق است و در بيتاللحم فلسطين متولد شده است. او نيز مانند ساير پيامبران الهى، شرقى است. اما در غرب، مسيحيت ملاك قرار گرفته و حضرت مسيح پيامبر مغرب زمينان شده است. مسيح كه خود شرقى و با هويت شرقى است، با توجه به تفكر شرقى، اگر خود را مىيابد، خود را «مظهر» حق و اسماء و صفات او مىشناسد، هيچگاه خود را «خدا» نمىبيند! اما اين مسيح شرقى، وقتى كه در فرهنگ غربى مطرح مىشود و امپراتورى روم مسيحى مىگردد و مسيحيت بهعنوان يك دين شكل پيدا مىكند، در اين تفكر دينى، حضرت مسيح «خدا» و «پسر خدا» مىشود.
غربىها مسيح را «پسر خدا» نيز مىدانند. از تاريخ روم، مسيح پسر خدا است و افسانه «پرومتئوس» خود را در فرهنگ شرقى مسيحى نمايان كرده است. اكنون اين بشرى كه مسيح است و از جانب خداوند به پيامبرى مبعوث شده است تا مبشّر به سعادت بشر باشد، در تفكر مسيحى «ابْن» [پسر] مىشود. پسر خدا، خودِ خدا است. خدا دو جِلوه دارد:
الف- جلوه «پدر» كه همان خدا در تفكر يهودى است. خدايى كه در يهود، خداى شرقى است. يهود و امت موسى كه پيامبر شرقى است، خداى يهودى، خداى «پدر» است. خدايى كه آن همه در تفكر دينى تنزيه و تقديس شده است، در تفكر مغرب زمين، شكل خداى «پدر» را گرفته است.
ب- در تفكر مسيحى نيز شكل «پسر» را به او دادهاند و او را بهصورت يك انسان درآوردهاند.
از اين رو، تاريخ غربى در دوره قرون وسطى، هر چه به «خدا» فكر مىكند، در حقيقت به «انسان» فكر مىنمايد. و خدا را انسان مىبيند. ولى در تفكر اسلامى خدا به بهترين شكل ممكن، تقديس و تنزيه و تعظيم مىشود. هر مسلمان چندين بار در روز مىگويد:
«لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُوْلَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً احَدٌ» «١» نقطه مقابل آن خدا، در تفكر غربى، شكل و هويت بشرى دارد. البته نه همه بشر،