بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٣
فكرى آنان بود. اينان به انديشههاى بشرى چنگ زدند و به سراغ فلاسفه، حكماء و باقيمانده انديشههاى يونان و روم باستان رفتند و براى اينكه قداستى به عمل خود بخشند، نسبت به حضرت مسيح دچار اغراق گويى گرديدند و در مبانى فكرى و توحيد دچار مشكل شدند. مسأله تثليث كه ركن اساسى اعتقاد مسيحيت است، جاى اعتقاد به توحيد را گرفت كه اين شرك مسلّم بود. از اين رو، اين عوامل موجب شد كه مسيحيّت بهتدريج در درون خود دچار بحران شود. ولى بهدليل اينكه جريان حاكميت قدرتمندى نبود كه يك حكومت ملّى و فراگير ايجاد كند، همچنان باقى ماند.
ب- عصر ايمان: با گذشت حدود ٥٠٠ سال، وضع به همين ترتيب بود و حكومت مقتدرى شكل نگرفت و كليسا همچنان محور بود. البته با وجود محوريت كليسا، اختلافات، دعواها، درگيرىها و تعارضات در درون كليسا و طرفداران كليسا و مردم موجود بود. ولى بهتدريج كه حكومت شكل گرفت و جزاير مستقل كليساها به هم وصل شدند و از قرن دهم به بعد كه آن را در تاريخ سياسى غرب به آن «عصر ايمان» مىگويند، كليسا تقريباً حاكم شده بود. البتّه امپراتورى و قدرت سياسى نيز موجود بود. اين به يك معنا از سياست جدا بود. ولى نه به سبك امانيستى. امّا بعد از رُنسانس، دين حذف شد و از صحنه سياسى خارج گرديد. ديدگاه آنان اين بود كه كليسا و حكومت، دو بازوى خداوندى هستند و خدا حاكميت خود را از طريق اين دو بازو اعمال مىكند. از اين رو، چنانچه اختلافى وجود داشت، روى اين جهت بود كه كداميك از اينها بيشتر اهميت دارند و يا اصالت با كدام يك از آنها است. اگر چه هر دو معتبر و محترم بودند.
بحث كنونى ما در مقطع دوران دوم قرون وسطى است كه به آن «عصر ايمان» گفته مىشود و فرهنگ و مبادى فكرى و انديشه جامعه در اختيار كليسا قرار دارد. در اين دوران، تعليم و تربيت و آموزش و پرورش در انحصار كليسا بود و دولت و امپراتور در اين مسايل دخالتى نداشت و تمام مدارس و دانشگاهها بهوسيله كليسا اداره مىشد.
فرهنگ و ايدئولوژى حاكم بر اروپا و به تعبير آنان «اسكُلاستيك»، در اختيار كليسا بود.
كليسا براى ترويج اسكلاستيك، مدارسى تأسيس كرد و در آنجا كشيشها را براساس آموزههاى فوق آموزش مىداد. از اين رو، شايد كلمه اسكلاستيك از همان كلمه اسكول گرفته شده باشد و «اسكلاست» به معناى علوم مدرسهاى است و