بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٠٦
مىپردازد از آن به تاريخ دين تعبير مىشود.
ب- حوزه فلسفه دين: فيلسوفان ريشههاى دين را از طريق عقل بررسى مىكنند.
البته روشن است كه داورى در مسائل دين، تنها با اتكاء به عقل محض ادعايى بيش نيست و نياز به ادله دين در اين باب ضرورى است.
ج- حوزه پديدارشناسى دين: حيطه ايدهها و ظهور تاريخى اديان با يكديگر بررسى و مطالعه تطبيقى گردد و با ديندارى و دين به عنوان يك پديده با آن برخورد شود.
د- حوزه روانشناسى دين: رابطه دين و روان را بررسى مىكنند. تا علاوه بر منشأهاى روانشناختى دين، آثار ديندارى روى روان و روان شناختى فرد را نيز مورد مطالعه قرار دهند.
ه حوزه جامعهشناسى دين: علل اجتماعى باعث گرايش به چه دينى مىشود و هر نوع ديندارى، چه آثار اجتماعى در جامعه از حيث جامعه شناختى دارد. به طور مثال «ماكس وبر» كه به او «ماركس سرمايهدار» مىگويند، نظريهپرداز بزرگ ليبرال سرمايهدار است و مطالعه بسيار مُهم و دقيقى درباره رابطه ميان پروتستانيزم با سرمايهدارى نموده، به اين نتيجه رسيده كه: هر جا تفكر پروتستان بيشتر حاكم است، سرمايهدارى نيز پيشرفتهتر است و به عكس هر چه تفكر كاتوليك و ارتدكس در كشورى بيشتر نفوذ دارد، سرمايهدارى نيز ضعيفتر است. پس جامعهشناسى دين درباره اديان و فرهنگ معنوى و مادى اقوام در مورد علل گرايش به دين و تأثير آن در جوامع، از جمله حوزههاى شناخت معرفت دينى در غرب است.
سپس در حوزههاى معرفتى دين و علم در غرب بهطور كلى پنج نوع گرايش وجود دارد كه اكنون در صدد بيان آن نيست. البته اين نكته روشن است كه نظرياتى كه در باب دين و حكومت دينى مطرح كردهاند به طور مستقيم تحت تأثير تفكر غير دينى رشد كرده است و يا اگر تحت تأثير حكومت دينى بوده از مسيحيّت تحريف شده در غرب تأثير پذيرفته است؛ به عبارت ديگر، هر جا درباره دين و سياست و حكومت و رابطه آنها با يكديگر بحثى صورت مىگيرد، متأثّر از همان ديدگاه ناظر به نهاد كليسا است. مسيحيّت در اروپا و در دوره قرون ميانه و قرون وسطى و در سه چهار قرن اخير، بر همان اساس است كه تشكيل حكومت دينى را بهطور مطلق براى دين مُضرّ مىداند. زيرا اصل دين را