بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٧٤
برده و بحث اومانيسم و انسان محورى را طرح نمودهاند. يعنى: بايد خدا را از مركزيت عالم بردارند و انسان را جايگزين او كنند. و منظور از انسان، همان تعريف مادى آن است. يعنى تمامى همّ و غمّ شما بايستى رسيدن انسان به خواستههايش باشد. در حقيقت، انديشه روشنگرى رنسانسى، بر انديشه كليسايى غالب شد و مسايل مطروحه در قديم را خرافى و انديشه آن زمان را تاريك تلقى كردند.
امروز نيز بحثهايى در رسانهها و مطبوعات مطرح است كه: آيا توسعه سياسى مقدم است يا توسعه فرهنگى؟ حتى يكى از اساتيد دانشگاه ما، همان حرف اصلى اروپاييان را در دانشگاه مطرح كرد و گفته: هيچ كدام اصل نيست. بلكه هر دو جادهاى هستند كه بايد ما را به «توسعه در رفاه» برساند. يعنى رفاه انسان در مركز عالَم قرار گرفته است و تمامى كوششها بايد به آن ختم شود. از اين رو، اگر بحث از توسعه سياسى و مُدل حكومتى است، برآيند آن بايد در آنجا تعريف شود. همچنين اگر بحث مكاتب اجتماعى يا فلسفى است، بايد ما را به آن هدف برساند.
مكاتب مختلف غربى، به رغم بعضى اختلافهايشان، در اين نقاط محورى، كه بايد در آنجا برسند، با هم شريك هستند. در حقيقت، بعد از رنسانس، ما با كفر و الحاد نظام يافتهاى رو به رو مىشويم. در طول تاريخ بشريت، چنين حادثهاى اتفاق نيفتاده است. به عنوان مثال، بُتپرستى وجود داشت. ولى نظاممند نبود. بت مىپرستيدند ولى در معاملاتشان، به طور عرفى معامله انجام مىدادند و در روابطشان نيز عُرفى برخورد مىكردند. اما بعد از رنسانس، اصولى كه مطابق اومانيسم تنظيم شده است؛ مبناى كارها قرار گرفت. انسان محورى بر اساس سكولاريسم، جدايى دين از سياست و سرانجام عدم دخالت وحى در تنظيمات بشرى مبناى زندگى آنان شد.! چون معتقدند انسان خود به يك حدى از بلوغ رسيده است كه مىتواند براى خودش برنامهريزى كند. انسانى كه در قرون وسطى صغير بود، الآن رشد يافته است و مىتواند براى خود برنامهريزى نمايد و نيازى به درايت خارج از اين حوزه ندارد.
از اين رو، دو گروه اصلى در ميان اروپاييان بهوجود آمد: الف- ماترياليستهاى فلسفى كه خدا را مُنكر بودند. ب- ماترياليستهاى علمى كه خدا را منكر نبودند و مىگفتند خداوندِ خالق داريم. اما مديريت خدا را انكار كرده و مىگفتند: معنا ندارد كه