بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٨
عقل و كاركرد آن را مطلقاً منكر شدند. پس، انتقاد ما به اين جنبهها است. به اين سطح از شناخت نيز اكتفاء نمىكنيم. نه شناخت حِسىّ را كافى مىدانيم و نه شناخت عقلى را. ما معتقديم كه مبناى شناخت عقلى كه خود مبناى شناخت حِسّى است، شناخت برترى است كه غرب بعد از رنسانس به آن پشت كرد و آن را منكر شد. آن شناخت برتر، «شناخت شهودى»، «شناخت حضورى» و «وحيانى» است. حتّى رنسانس عليه اين بُعد از شناخت شكل گرفت. در اعتراض به حاكميت كليسا نسبت به وحى و هر آنچه رنگ معنوى و فراعقلى داشت. غرب در آن تشكيك كرد. از اين رو، ه هر چه اطلاق مىشد كه: «از طرف خدا آمده» و «حكم الهى است» و «مربوط به عالم غيب است»، همه را منكر شد. همچنين فلاسفه غرب بعد از رنسانس، برخى از كلّيات عقلى را باور كردند. اما بعد از يك مرحله، همينها را نيز نفى كرد و مدعى عدم توانايى عقل در رهنموئى انسان به حقيقت شدند. تنها با اتّكا حس مىتوان به حقيقت رسيد. پس از مدتى همين مطلب نيز زير سؤال رفت و پوزيتيويست بهصورت كامل مورد ترديد بعضى نحلههاى فكرى در غرب واقع شد.
نظريه ديگرى نيز در قرن بيستم مطرح شد و «هُوپر» مبدأ آن است. اين نظريه مىگويد، پزيتيويست پاسخگوى همه حقايق نيست و غربى ها دچار سوفيسم يا شكّاكيّت جديد شدهاند. در تاريخ انديشه غرب، سه مرحله وجود دارد كه اينان گرفتار: ايدهآليزم، سوفيسم يا شكّاكيّت شدند. مرحله اول، قبل از مسيحيّت در دوران حاكميت انديشههاى حكماء يونانى در آتن و همزمان با افلاطون و ارسطو بود. بسيارى از گفتگوهاى اين دو حكيم بزرگ، پاسخ به ديدگاههاى شكّاكها و ايدهآليستهابود. مرحله دوم، بعد از رنسانس و فروپاشى نظام كليسا بود كه همه چيز زير سؤال رفت و نسبت به همه چيز ترديد ايجاد شد. فرض كنيد وقتى تمام اعتقادات كليسا مورد خدشه واقع شد، حتى با نظريات جديدى كه اتفاق افتاد، طبيعات ارسطو و فلكيات امثال بطلميوس مورد ترديد قرار گرفت. بسيارى دچار اين ابهام شدند كه چه تضمينى است كه فردا نظريات «كيلبر» «كُپرنيك» و «گاليله» كه آخرين دستاوردهاى علمى بشر هستند، مورد سؤال واقع نشود؟
بنابراين، شكاكيّت به شكل عجيب و فراگيرى در انديشه اروپا حاكم شد و تلاش انديشمندان در زدودن اين شك در آن مرحله بود. وقتى دكارت مىگويد: «چون من شك