بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٤
انسان و حاكميت مطلقه عقل است و به تعبير ديگر، خداوند نقشى در زندگى اجتماعى و سياسى انسان ندارد و انسان جاى او نشسته است. اين از مظاهر منفى غرب است.
اما اينكه مىگوييد: در غرب آزادى است، «آزادى» كه غربى با «آزادى» كه شما فكر مىكنيد، از زمين تا آسمان تفاوت دارد. آزادى در غرب يعنى: رهايى از همه قيد و بندهاى الهى، آزادى از قيد و بند كليسا، آزادى از قيد و بند امر و نهىهاى الهى. نه اينكه منظور آزادى از حاكميتها، آزادى از قيد فشار سياسى و آزادى مقدسى كه ما مىگوييم باشد. همچنين آنان از جامعه مدنى حمايت مىكنند. جامعه مدنى، به مفهوم جامعهاى عارى از وحشى گرى و بربريت و داراى نظم و انسجام و استحكام حاكم نيست. جامعه مدنى از ديدگاه آنان، يعنى حاكميت انسان بر خود كه ريشه در «دولت شهر» هاى يونان دارد و بعد از رنسانس، آن را بازسازى نموده و جنبههاى معنوى آن را حذف و كاملًا اومانيستى كردند.
همچنين انديشمندان غربى كه در تئوريزه كردن مفاهيمى چون پلوراليزم دينى، تكثّر گرايى، تسامح و تساهل ديدگاهى موافق دين ندارند و بدين معنا كه ما تسامح و تساهل را مُدارا كردن با ديگران و عدم خشونت مىگيريم، نمىباشد. تكثرگرايى و تلورانس هم به اين معنايى كه ما از ظاهر آن مىفهميم، نيست. تكثرگرايى به اين معنا نيست كه شما ديگران را تحمل كنيد. بلكه هر چيزى كه موجب مىشود تا روى يك معنايى «اصرار» بورزيد يا به تعبير آنها «تعصّب» بورزيد، بايدآن را حذف كرد. مثلًا عدهاى اعتقاد به جبر و گروهى معتقد به تفويض هستند و اين امرى اختلافى است. زيرا اين اعتقاد موجب اختلاف مىشود پس بايد آن عقيده را ناديده انگاشت. حتى در مسايل اخلاق نيز چنين مىگويند كه نبايد به مسايل اختلافى اينگونه معتقد شد.
از اين رو، آنان قصد دارند با تضعيف كردن عقايد و باطل كردن برخى مسايل و احكام الهى، محيطى به اصطلاح پلورايستيك ساخته تا از دين، تنها چيزى باقى بماند كه مشترك بين همه اديان باشد. يعنى چيزى كه خودشان مىگويند و توسط روشنفكران وطنى انجام مىشود و به «دين حدّاقل» ترجمه شده است. از نظر اينان، دين فقط يك احساس درونى است كه در اين صورت به قول اين افراد ايمان به هر چه باشد، تفاوتى ندارد. تنها وجود ايمان در انسان كافى است و سادهترين و مبتذلترين معناى ايمان اينكه