بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٢
را تخريب مىكردند. زيرا در ميان بربرها، از پيروان دين مسيح حضور داشتند و داراى احترام و جايگاه بودند. كشيشها پيش از هجوم بربرها به عنوان كار تبليغى به سراغ اقوام ديگر رفته بودند و نوعى علاقه سمپاتيك در ميان بربرها نسبت به مسيحيان و كليسا بوجود آورده بودند. از اين رو، كليساها كمتر در معرض انهدام قرار گرفت در اين زمان، بيزانس باقى مانده بود و تا زمان سده اوّل هجرى و حمله روم شرقى به مسلمانان، بخش هايى چون بين النهرين، دره ميان دجله و فرات و بخشى از شام و مصر كه جزو حاكميت بيزانس بود را تصرّف كردند. البتّه پس از فروپاشى روم غربى، در محدودهاى شامل: يونان، شبه جزيره بالكان و آسياى غربى تا دجله و فُرات به عنوان بيزانس باقى ماند. ولى روم غربى به طور كامل مُنهدم شد. روم شرقى به دليل نزديكى با كشورهاى شرقى و استحكامى كه امپراطورى روم شرقى داشت، توانست مقدارى از فرهنگ خود را حفظ نمايد و به دليل نزديكى با فرهنگهاى ديگر مقدارى از آنها تأثير و الهام بپذيرد. همچنين از تمدّن موجود در شرق اسلامى تا اندازهاى بهره گرفت. همه اينها در دوران «عصر تاريكى» اتفاق افتاد.
مسيحيّت به عنوان يك دين، بعد از فرو پاشى روم غربى از رونق افتاد و گرايش مردم به مسيحيت متوقف شد. زيرا نظام زندگى در روم غربى از هم پاشيد. در حالى كه در روم شرقى، مسيحيت محكم و استوار بود. البتّه مسيحيان در روم غربى پيرو كاتوليك و در روم شرقى پيرو ارتُدُكس بودند، ارتدكسهاى روسيه امروزى، بازماندههاى زمان بيزانس هستند كه بعد از فتح قسطنطنيه به وسيله مسلمانان، به سمت روسيه رفتند. امّا بخش دوّم آن بعد از فرو پاشى روم غربى است. آنچه از آن به عنوان دانش ياد مىشود، فقط در اختيار كليساها بود. به همين دليل، كليسا توانست به تدريج در مركز خود و در شرايطى كه همه شهرها از ميان رفتند و تمدّن و فرهنگ نابود شده بود، مسيحيّت به عنوان يك دين و ايدئولوژى زنده باقى بماند و به عنوان علم و تمدّن از آن ياد شود. علاوه بر اين، به تدريج شهرها شكل گرفتند و مردم از كوهها پايين آمده و امنيت برقرار و بربرها نيز مستقر شدند.
امّا كم كم، در ادامه حياتشان، دچار مشكل و اختلاف شدند و در درون خودشان فرقههاى مختلفى ايجاد گرديد. علّت اين اختلاف، وجود مشكل كلامى و دفاع از مبانى