بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١٩
ما نيز مىتوانيم مثل دكارت بگوييم: من چيزى را كه روشن نيست، نمىپذيرم. ولى ما فطرت را در كجا نشان دهيم كه روشن، واضح و متمايز باشد؟» با انكار فطرت، انسان به هر رفتار و انديشهاى دچار مىشود. ريشه تساهل و تسامح نيز از چنين تفكرى ناشى شده است. در اسلام «مدارا» وجود دارد و در اصل، دين اسلام، دين مدارا است. دين ما دين بسيار باعظمت و پرارزشى است.
در برههاى از تاريخ، در اسپانيا حكومت اسلامى برقرار بود. اما يهوديان و مسيحيان با آزادى كامل در آن زندگى مىكردند و هيچگاه اختلافى بين آنان و مسلمانان وجود نداشت. اما پس از آنكه با شبيخون فرهنگى دشمنان، حكومت اسلامى را ساقط كردند و مسيحيان حكومت اسپانيا را در دست گرفتند، يهوديان از اسپانيا فرار كرده و به هلند پناهنده شدند. با آنكه دين يهود و مسيح بسيار به يكديگر نزديكاند و يهوديان، حضرت مسيح را از انبياء خود مىدانند، وقتى مسيحى حاكم مىشود، از آن پس، يهودى توان زندگى و كمترين فعاليتى در آن كشور را ندارد. اما اگر اسلام در جامعهاى مطرح شود، سِلم و مدارا به همراه دارد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جمع اصحاب نشسته بود كه جنازه يهودى را مىبردند. حضرت به احترام آن از جاى برخاست. اصحاب پرسيدند: او يهودى بود! حضرت فرمود: به احترام انسانيت از جاى برخاستم.
اين رفتار، بسيار عظيم است! پس ما با مدارا مخالف نيستيم. زيرا دين ما، دين مدارا است. ولى آنچه هماكنون در جامعه ما جريان دارد، تسامح مورد نظر اسلام نيست. اين تفكر كه: «هر كسى با هر عقيدهاى، مىتواند آزادانه آن را تبليغ كند و بشر نيز فاقد فطرت است، پس آنان را رها كن تا هر عقيدهاى مىخواهند، داشته باشند»، محتواى تساهلى است كه برخى به دنبال آن هستند. در صورتىكه اگر اين تفكر مورد نظر اسلام است، پس چه لزومى به تشريع احكام امر به معروف و نهى از منكر وجود داشت؟
با انكار فطرت، آرمانگرايى را بايد كنار گذاشت. زيرا آرمانگرايى، ريشه در فطرت دارد. توجه به فطرت، موجب تفكر در انسانيت متعالى مىشود. با انكار فطرت، همه انسانها، مثل يكديگراند. هركسى به هرگونهاى است، همان خوب است. بدين ترتيب، آرمانگرايى جاى خود را به «دسترس گرايى» مىدهد و چنين مىپندارد كه: «انسان همين است كه هست و بايد با همين انسان مدارا نمود و درصدد امر و نهى او نبود.»