بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١٠
بايد شهريار مواظب باشد كه براى او پاپوش درست نكنند. به بدى اشتهار پيدا نكند.
بلكه بدىها را بهطور مخفى انجام دهد تا علنى نشود.» سياست ماكياولى، حقيقت سياست غرب است. مگر امروز غير از اين است؟ مگر امروز در سياست غرب، اثرى از انسانيت مشاهده مىشود؟ اما همه آنها در زير لواى ليبراليسم، دموكراسى و حقوق بشر است. تكليف سياست غرب در كتاب ماكياولى روشن است. تمام سياست غرب، در مسير ماكياولى است. او معلم سياست غرب است.
سياست غرب در يك كلمه خلاصه مىشود و آن «قدرت» است. وقتى قرار شد بشر تصرّف كند، سياست او نيز «قدرت» مىشود. در تاريخ اسلامى، هرگز سياست بهمعناى قدرت نبوده است.
در تفكر اسلامى، سياست سامان دادن به امور مردم و هدايت كردن مردم بهسوى خير و صلاح است. امام حسين عليه السلام هنگام خروج از مدينه بهسوى مكه و امتناع از بيعت با يزيد چنين فرمود:
«انَّما خَرَجْتُ اطْلُبُ الْاصْلاحَ فى امَّةِ جَدّى مُحَمَّد صلى الله عليه و آله اريدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهى عَنِ الْمُنْكَرِ.» «١» سياست سيدالشهدا عليه السلام، حقيقت سياست دينى است. توجه سياست دينى به سعادت من و شما است. حاكم دينى با قدرت سر و كار ندارد. بلكه با سعادت همراه است. او مىخواهد جامعه را اصلاح كند. اما نه به هر وسيلهاى! تمام وسايلى كه در عالَم سياست اسلامى بايد از آن استفاده شود، مقرر و مشخص است. ما حق نداريم از هر وسيله نامشروعى، براى رسيدن به سعادت استفاده كنيم. حا كم اسلامى، حتى يك دروغ نيز نبايد بگويد. مگر حاكم اسلامى مىتواند دروغ بگويد؟ اما پرنس ماكياولى بايد از تمام رذايل استفادهكند. چون سعادت مورد نظر او نيست. بلكه هدف او بهدستآوردن قدرت و حفظ آن است. پس اولين موضوع تفكر سياسى و فلسفه آن، «قدرت» است.
چرا فارابى در كتابهاى: مدينه فاضله و سياست مُدن، مسأله اول سياست را قدرت نمىداند؟ آيا فارابى معنى سياست را نمىداند؟ سياستى كه فارابى از آن ياد مىكند، سياست دينى است. سياست دينى آن است كه: اين جهان، نظامى دارد كه دو رونوشت