بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٨
مربوط به شرق است، مقدمه ظهور غرب مىباشد. پس بهطور كلى، شرق فاقد هر نوع اصالت است. وقتى شرق شناس انديشه فارابى و آثار او را مطالعه مىكند و يا كتابهاى ابن سينا را مىخواند، مىگويد: آنچه فارابى گفته، افكار افلاطون است و آنچه ابن سينا مىگويد، از ارسطو مىباشد و افكار ابوريحان از افلاطون است. در نتيجه، آنان حرف جديدى از خودشان نداشتند و همه انديشههاى آنان از يونان و غرب است. در اين ميان، اگر به چيزى رسيد كه نتوانست ريشه آن را پيدا كند، مىگويد: الآن ريشه آن را نمىشناسيم. احتمال دارد در تحقيقات بعدى معلوم شود كه ريشه آن در كجاست؟ پس هر چه شرق دارد، ريشه آن در غرب است. دست كم اگر اين چنين نباشد، شرقىها تنها واسطهاى بيش نبودند. آنان علم و تمدن را از يونان گرفته و به عصر جديد تحويل مىدهند. از نظر غربىها، ايران و شرق و جهان اسلام تمدن اسلامى در طول تاريخ، تنها واسطهاى بيش نبودند. رياضيات، طب و تفكر را از يونان گرفته و به صاحبان اصلى آن، به رنسانس و غرب تحويل دادهاند.
پس شرقشناسى مىخواهد استيلاى بر شرق پيدا كند و نشان دهد كه اين اراده به قدرت، شرق را نيز در برمىگيرد.
تبيين برخى پديدههاى تفكر جديد اينكه به تبيين برخى مظاهر تفكر جديد مىپردازيم.
الف- موزه: امروزه پديدهاى به نام موزه وجود دارد كه موضوع بسيار خوبى است.
اما چرا موزه پديد آمد؟ موزه داراى يك حيث علمى و تفكرى است كه باطنى را دنبال مىكند. باطن موزه، تملّك تاريخ است. غرب با ارائه موزه مىخواهد بگويد: همه تاريخ، از آنِ من است و اينك در قالب موزه، آن را در جلوى چشم تو مىگذارم تا آن را مشاهده كنى و ببينى كه مفاخر غرب از كجا تا به كجا ادامه دارد. همه مفاخر كشورها، چگونه از آنِ غرب مىشود و الآن در حضور ما است! اگر ناپلئون بناپارت دستور مىدهد كه يك سنگ عجيب و غريبى را از وسط مصر برداشته و با تحمل سختىهاى فراوان، آن را در پاريس نصب كنند، براى آن است كه نشان دهد مصر و تاريخ آن نيز از آنِ فرانسه است! ما تاريخ و بشر را تملّك مىكنيم!