بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٧
بهمعناى كشف حقيقت نيست بلكه بدين منظور است كه همه چيز را در اختيار خود قرار دهى! هر چه عالمتر شوى، بر ديگران مستولىتر مىشوى! اين معناى جديد علم است كه در مغرب زمين، مساوى قدرت مىباشد. و رياضيات و فيزيك را قدرت مىداند. در حالىكه رياضيات و فيزيك، قوانين را كشف و طبيعت را توصيف مىكند. ولى در تفكر جديد، فيزيك و شيمى و رياضى، به خودى خود موقعيت ندارد. فيزيك در خدمت مهندسى است. شيمى و رياضى در خدمت تكنيك است. ما رياضياتِ بدون تكنيك و تكنولوژى نداريم. تحقيق رياضى و فيزيك و ساير علوم تجربى در خدمت تكنولوژى است و تكنولوژى نيز در خدمت قدرت است. بنابراين، تكنولوژى يعنى استيلا! بشر جديد با اين تفكر، فقط بشر اروپايى و غربى را «بشر» مىداند و بهعنوان «بشر بالغ»، به استعمار و غارت ساير كشورها مىپردازد.
ژنرال دوگل، رئيسجمهور فرانسه، هنگام تأسيس جامعه ملل، نگرانى خود را اينچنين ابراز كرد:
«جامعه ملل تأسيس شود تا ما غربىها نزد كشورهاى جهان سوم بنشينيم! آنان سخن بگويند و ما نيز با آنان هم سخن شويم؟ ما و آنان يك فكر و يك رأى داشته باشيم؟ اين شيوهاى برخلاف عدالت است. عدالت آن است كه: ما بايد سخن بگوييم و آنان بايد گوش فرا دهند! و آنها را قبول كنند! زيرا ميان ما و آنان تفاوت بسيار است!» از ديدگاه تفكر جديد، بشر حقيقى، يك «بشر» است. در اين صورت، شما اجازه «استعمار» داريد و مىتوانيد كشورها را مستعمره خود قرار دهى. نتيجه چنين تفكرى، موجب شد كه از اواخر قرن پانزدهم، در غرب رشتهاى به نام «شرق شناسى» به وجود آيد و مستشرقان بسيارى، مثل: لون ماسينيون، هانرى كربن، كنت گوبينو، ادوارد براون، ويليام چيتيك و ... پديد آمدند. شرقشناسى يك هدف اصلى را دنبال مىكند كه نشان دهد: همه مفاخر شرق يا ريشه آن در غرب است و يا مقدمه غرب مىباشد. به عبارت ديگر، هر نوع ترقى و پيشرفتى كه شرق دارد يا در اصل از غرب بوده است و يا اگر چيزى