بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٦
برابر آن خود را ببازيم. بايد منشاء ايجاد و تحول آن را بشناسيم.
پس در اين عصر، بشر جديدى زندگى مىكند كه خود را مجهز به اين «عقلِ متصرّف» مىداند و جهان را به تكنولوژى مبدّل كرده است. آيا فقط به همين نقطه بسنده شده است؟ اى كاش همين بود. اين تصرّف، تا مرز استيلاى بر طبيعت و منابع آن ادامه دارد و حتى از آن مرز نيز فراتر مىرود.
تفكر جديد و دستيابى به اراده و استيلا امتياز تفكر جديد غرب، «اراده» و «استيلا» است. ماهيت غرب در دستيابى به استيلا، سلطه و اراده به قدرت است. اين «اراده» از «تصرف» شروع مىشود و ابتداى آن در طبيعت است. اما به «اراده به قدرت» مبدل مىشود. اين اراده، از مرزهاى طبيعت خارج مىشود و گسترش مىيابد. نهتنها وجود طبيعت، بلكه انسان را نيز در برمىگيرد تا به هدف «استيلاى بر عالَم و آدم» دست يابد. از اين رو، از قرن نوزدهم به بعد، با تكميل سيطره مدرنيزم در غرب، پديدهاى به نام «استعمار» اتفاق مىافتد.
استعمار بدون مقدمه و علت پديد نيامد. بلكه از لوازم و ضروريات تفكر و تمدن جديد غرب است. غربى كه در حال تصرّف است، به آدم نيز سرايت مىكند. زيرا در تفكر غربى، آدم غير غربى، بشر مهجور است. پس وقتى كه بشر به بالغ و مهجور تقسيم شد، وظيفه بشر بالغ، حمايت و قيموميت بر بشر مهجور است. بدين ترتيب، «استعمار» پديد آمد. بشر غربى مىگويد: «من مىآيم تا تو را آدم كنم!» اما قصد اصلى او دستيابى به استيلا و تصرّف و اراده به قدرت است. در نظر بشر غربى، ساير انسانها، «انسان» محسوب نمىشوند. انسان فقط انسان غربى! دانشمند نيز تنها دانشمند غربى است و همه چيز از آنِ غرب مىباشد.
فرانسيس بيكن در كتاب خود به نام «آتلانتيس نو»] New Atlantice [، كه همان آتلانتيد، شهر غرق شده افلاطونى است، مىنويسد: من آتلانتيس نو درست كردهام كه در آن، علم مساوى قدرت است. «١» علم يعنى قدرتِ استيلا و تصرف در عالَم! علم