بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٢
عقل نقّادى است. بسيار شنيده مىشود كه انسان بايد نقّاد باشد. همه مىخواهند نقّاد باشند و از افراد نقّاد نيز ستايش مىشود. اما ماهيت عقل نقّادى را نمىشناسيم. نقّاد، يعنى: عقلى كه «ميزان» است و آنگاه كه عقل ميزان شد، نقّاد مىشود. عقل بچّه نيز، عقل نقّاد است. بهطور مثال: بچّه فيلم «ديدار» را مشاهده كرده است. در آن فيلم، دختر خانم مسيحى، مسلمان شده و با يك مسلمان ازدواج كرد. پسر بچه هشت، نُهساله، پس از مشاهده آن مىپرسد: مسيحى مسلمان شد، مرتد نيست و نبايد كشته شود. اما اگر مسلمان مسيحى شد، مرتد است؟ او دلش مىخواهد كه مسيحى شود. در اين صورت، چه كسى مىتواند مانع او شود؟ چرا اسلام جلوى مسلمان را نمىگيرد؟ چرا مسيحيت مانع مسلمان شدن مسيحى نمىشود؟
اين پرسشها، همان عقل نقّاد است و عقل بچّه از همان سنّ و سال، محور شناخت محسوب مىشود. او مىگويد: چيزى را كه من نمىفهمم و در عقل من جاى نگيرد، آن را نمىپذيرم. اين «منِ» بچه، از همين سنّ و سال در حال رشد است. ما چگونه مىتوانيم او را با منطق اسلام و مسيحيت آشنا سازيم؟! چرا در اسلام حكم ارتداد تشريع شده است؟ آرى! اين بچه، در عصر جديد زندگى مىكند. از اين رو، به عصر جديد، عصر نقّادى گفته مىشود.
كانت فيلسوف بزرگ قرن هجدهم، خداى مدرنيزه و مدرنيسم و مؤسس اين تفكر است. او در اواخر عمر خود، در مقاله مهمى نوشت:
«بشر دو نوع است: بشر مهجور و بشر بالغ. بشر مهجور آن است كه به جز عقل شخصى خود، به چيز ديگرى متكى باشد. اگر بشر در تفكر و انديشه، به امرى جز خودش اتكاء كرد، مهجور است و نياز به قيّم دارد. مثل: بچه، صغير و سفيه. اكنون ما اروپائىهاى قرن هجدهم، بالغ هستيم و ديگران مهجوراند و نياز به قيّم و سرپرست دارند.» پس از ديدگاه كانت، آنگاه بشر بالغ مىشود كه فقط به عقل خود متكى باشد. اين همان مدرنيسم است. پس مدرنيسم، يعنى: تجدّد و روح تجدد يعنى: معيار قرار گرفتن عقل جزئى تحليلى و رياضى بشر براى تشخيص همه علوم و حقايق! بنابراين، با محور قرار گرفتن اين عقل، بشر جديدى متولد مىشود كه جز به عقل خود، به چيز ديگرى متكى نمىباشد. چنين تفكرى تا به حال، در تاريخ مشاهده نشده