بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨١
«اللَّهُمَّ لا تَكِلْنى الى نفَسْى طَرْفَةَ عَيْنٍ ابَداً.» «١» خداى من! چشم بهمزدنى مرا به خودم وامگذار! علامه طباطبايى قدس سره در تفسير اين آيه شريفه مىفرمايد: اين امانت، امانت ولايت الهيه است. «٢» انسان به مرتبهاى مىرسدكه گوش او، گوش حق و زبان او زبان حق و دست او دست حق و وجود او اسدالله مىشود و بدين ترتيب، انسان «مظهر» حق قرار مىگيرد. خداوند با گوش او مىشنود و با دست او حركت مىكند. او مظهر تمام اسماء و صفات الهى مىشود. پس ولايت الهيه، مظهريت است. آيينه فقط نشان مىدهد. زيرا از خود چيزى ندارد. آيينه هر چه وسعت بيشترى داشته باشد، بيشتر نشان مىدهد لكن از خودش چيزى ندارد.
پس در تفكر شرقى، كه تفكر اسلامى شكل كامل آن است، انسان به هر درجهاى برسد، مظهر است و هيچگاه مقام الوهيت خدايى را پيدا نمىكند بلكه تنها «خليفه» و «جانشين» است:
«انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَليفَةً» «٣» پس مقام خلافت، مقام «مظهريت» است كه در خاطره ازلى تفكر اسلامى و شرقى پديد آمد. در مقابل، انسان در تفكر غربى، موجودى است كه در راه دائر مدار «وجود» شدن است. او در آتش مقدس، با زئوس مشاركت دارد و به مرتبه «خدايى» مىرسد. او همه كاره است و شريك خدايان است. در اصل، «خداى يونانى»، شكل و هويت «بشرى» دارد.
در غربشناسى، اگر به اين نكته به خوبى توجه كنيم، تمام تاريخ بسط تفكر غربى را مىتوانيم بشناسيم. اين موضوع، كليد شناخت غرب است. و اگر به آن توجه نكنيم و بهطور سطحى از آن درگذريم، همه امور، جنبه ظاهرى مىيابد. در نتيجه ما هيچگاه نمىتوانيم به حقيقت امورى كه امروز به نام غرب بر ما تحميل مىشود، احاطه پيدا كنيم.
در تفكر غربى، بشر كم و بيش مقام خدايى دارد. البته اين موضوع، هنوز در اسطورهها است و بهطور كامل بسط نيافته و در مقام افسانه مىباشد. اما كم كم سير