بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٦
شرق عالَمى است كه در آن، وحى دائر مدار است و هويت و حقيقت انسان در تبعيت از وحى و قانون الهى شكل گرفته است. اين تقابل، تقابل تاريخى است. به عبارت ديگر، حقيقت غرب، عالَمى است كه در آن، انسان از آن جهت كه انسان است، مدار و محور همه امور قرار گرفته است. شرق عالَمى است كه در آن، وحى و حقيقت، محور آن واقع شده است. اين حقيقت غرب و شرق است كه از اهميت بهسزايى برخوردار است.
نقش اسطوره در ساخت فرهنگ ملتها در تاريخ هر قومى، امورى وجود دارد كه مىتواند تكليف آينده آن قوم را تعيين كند.
به اين امور، «اسطوره» گفته مىشود. اسطوره عبارت است از: امرى كه در باطن هر فرهنگى حضور دارد و روح فرهنگها را تشكيل مىدهد. همه فرهنگها، «ميت» يا اسطوره دارند و گاهى از آن به «افسانه» تعريف مىكنند. هر ملتى، افسانه دارد. وقتى سخن از افسانه به ميان مىآيد، در نظر ما امور رؤيايى و ساختگى مىآيد كه انسانها با خيال خود آنها را ساختهاند و اسم آن را «افسانه» نهادهاند.
پس هر قومى براى خود افسانههايى دارد. افسانهها حقيقت فرهنگ يك قوم را تشكيل مىدهند. افسانهها و اسطورهها از آغاز خلقت خبر داده و سخن از آغاز آفرينش به ميان مىآورند.
جمله: «يكى بود يكى نبود»، كه در آغاز داستانهاى فارسى مىآيد، اشاره به آغاز خلقت دارد و در آن يك حقيقت توحيدى نيز نهفته است. هر ملتى براى خود افسانه مخصوص به خود دارد. در تفكر غربى يونانى، كه افلاطون از آن به عنوان آتن تعبير مىكند و آن را شهرى مىداند كه با عقل و تفكر سامان يافته است. اين حقيقت يونانى، براى خود افسانه و اسطوره دارد كه بسيار قابل توجه است. اسطوره، مثل يك امر اجمالى و يك حقيقت مندمج و منجمد است كه به تدريج در طول تاريخ آب شده و جريان پيدا مىكند و فرهنگ تاريخى را مىسازد.
براى شناخت هر فرهنگى، بايستى نگاهى اجمالى به اسطوره و افسانههاى آن قوم كنيم تا بتوانيم فرهنگ آن را بشناسيم. درباره اهميت اسطوره و افسانه، همين بس كه افلاطون در رساله خود به نام «برو تاراس» از اسطورههاى يونان سخن مىگويد.