بصيرت پرچمداران - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٠
محكم به خدا و آخرت و اميد نجات و سعادت ابدى را از دست دادهاند.
بازرگان، درباره دموكراسى نيز ديدگاهى مشابه مطالب ذكر شده دارد كه متأسفانه امكان پرداختن به آن در اين مختصر نيست.
بنابراين، جريان اول، يا اسلام راست، تفكرى بود كه اسلام را با ليبراليسم، دموكراسى و شكل زندگى غربى تطبيق مىكرد و مظهر آن بازرگان و نهضت آزادى بود كه تا آخر نيز بر اين آرمان خود پابرجا ماندند. يكى از دلايلى كه آنان نتوانستند در مسند قدرت دولت موقت دوام بياورند، پايبندى آنان به اين تفكر بود. اين تفكر غير انقلابى، و به تعبير خود آنان: گام به گام، را مىخواستند در دوران انقلاب نيز تعقيب كنند كه به آن فجايع منجر شد كه متأسفانه، فرصت پرداختن به آنها نيست.
پيدايش جريان التقاط چپ اين جريان، اسلام را با چپ، سوسياليزم، ماركسيزم و تفكر ديالكتيكى التقاط كرد.
همانطور كه اشاره شد، همان دو جريانى كه در بستر حركت اسلامى، بعد از ١٣٣٢ در كشور ما ايجاد شد، اينان نيز ادامه همان جريانهاى غربى هستند و سر نخ آنان را بايد در غرب جستجو كرد. سه نفر از بنيانگذاران اصلى مجاهدين خلق، به نامهاى: حنيفنژاد، بديعزادگان و سعيد محسن، از عناصر نهضت آزادى بودند. اگر امام راحل قدس سره درباره منافقين فرمود: «اينان فرزندان عزيز بازرگان بودند»، ناشى از اين حقيقت است كه اينان از درون نهضت آزادى متولد شدند. زيرا مشى نهضت آزادى را كه در حقيقت مشى ليبراليستى و مبارزه سياسى و پارلمان تاريستى بود، قبول نداشتند و در حقيقت، بهعنوان جريان چپ نهضت آزادى از آنان جدا شدند و يك جريان مستقلى را ايجاد كردند. زيرا شكست نهضت گذشته را ناشى از توجه به ارزشهاى ليبراليستى مىدانستند.
البته در اين ايام، موج چپگرايى در جهان اوج گرفته بود. در الجزاير تاحدودى به پيروزى رسيده بود. جريانهاى ماركسيستى در بسيارى از كشورهاى آفريقايى با حمايت شوروى رشد كرده بود. در غرب، به ويژه در فرانسه و انگلستان، روشنفكران چپ و سوسياليست به اصطلاح مشهور شده و گُل كرده بودند. مجاهدين خلق از همان ابتدا تحت تأثير دو جريان آموزشى بودند: الف- آموزشهاى نهضت آزادى و بازرگان كه اعتقاد داشت بايد با ابزار علوم حسى و تجربى به سراغ تحليل دين رفت و آن را شناخت و تنها علم تجربى پاسخگوى نيازهاى زندگى است.
ب- الهام از بعضى ديدگاهها كه به طور مثال از سوى امثال آقاى طالقانى نقل مىشد و بيشتر روى جنبههاى انقلابى و عدالتجويانه اسلام تكيه مىكردند.
مجاهدين خلق اين دو جريان فكرى را با هم تلفيق كردند و اسلام را به عنوان ايدئولوژى خود پذيرفتند. ولى آن را كافى ندانستند. زيرا قائل بودند كه براى اداره زندگى، چه در مرحله نهضت و چه در مرحله نظام، بايد از علم روز بهره گرفت و ماركسيزم را علم روز مىدانستند. ماركسيزمى كه سر نخ آن در غرب است، آن را بهعنوان علم مبارزه و داراى تئورى و نظريه انقلاب مىدانستند. در حقيقت، گرايش به چنين تفكرى، مبتنى بر همان بينش است كه مىگفت: بايد از «علم» براى كارآمد كردن «دين» بهره گرفت و علم مبارزه نيز در اختيار ماركسيزم است. از اين رو، ميان اسلام و ماركسيزم تلفيقى ايجاد كردند و نظريههاى ديالكتيكى محض، يعنى: اصول چهارگانه ديالكتيك و پنج مرحله سير تحولات تاريخى را بر اسلام منطبق كردند و از آيات الهى در توجيه و تفسير آنها بهره گرفتند.
در كتابهاى: شناخت، راه انبياء راه بشر، راه حسين، اقتصاد به زبان ساده و ...، شما چيزى جز ماركسيزم نمىبينيد كه با آيات و روايات به آنها رنگ دينى دادهاند. بهعنوان مثال: مالكيت خصوصى را به طور مطلق، نفى مىكنند. مالكيت خصوصى، كه در اسلام محترم شمرده شده است، آن را به عنوان ريشه اصلى همه شرور اجتماعى مىدانند. مبارزه طبقاتىرا بهسبكى كه در ماركسيزم آمده، بهعنوان يك روند هميشگى در تاريخ مىدانند.
همچنين، بهجاى «قانون تكامل» از تعبير قرآنىِ «سنّت اللّه» استفاده كردند و به بعضى آيات نيز استناد نمودند. در تفسير سوره انفال نوشتهاند:
هر پديدهاى كه نتواند خود را با اين سنت همراه گرداند، محكوم است. براى مثال: نظام سرمايهدارى و جهان امپرياليسم، از آنجا كه ديگر هماهنگ با واقعيتهاى حركت جامعه بشرى نيست، دشمن خود يعنى طبقه كارگر و زحمتكش را در درون خود مىپروراند تا يك موضع جديد و مترقى نداشته باشد و برخورد بين وسايل و روابط توليد، همواره با افزايش توليد و پيشرفت تكنولوژى تشكيل مىگردد و نظام سرمايهدارى را زير ضربه طبقه زحمتكش پرولتاريا قرار مىدهد و سرانجام، قدرت غولآساى سرمايهدارى از بين خواهد رفت و طبقه كارگر. وارث قدرت و وسايل توليد، و برتر از همه: وارث زمين خواهد شد:
«وَ نُريدُ انْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمُ الْائِمَة وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ.» پس، به روشنى ملاحظه مىشود كه اين بند از قانون تكامل ماركسيزم را به آيهاى از قرآن